#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_187
شخص
به نظر میاد يه خانوم باشه ... يه خانوم مسن
- ماهرخ جان دخترم اومدي
- آب
- بذار ببینمت ..
- آب
و چشمام رو باز مي کنم
همه چیز به رنگ سفیده ... حس مي کنم قبلا هم اينجا اومدم ...
مريم جون : ترلان عزيزم صدامو میشنوي
خواستم بگم اره اما کلمه اي جز آب از دهنم خارج نمیشه ...
اقا علیرضا لیواني از اب سمت دهانم گرفت و گفت : بیا بابا جان ... دهنتو باز کن
آب رو مي خورم و سعي مي کنم يادم بیارم که چرا اينجام ...
در باز شد و بهار جون وارد شد و با ديدن من به سرعت خودش رو بهم رسوند : ترلان جان
عزيزم ... دخترم
و سروع کرد به گريه کردن و من بي خبر از همه جا نگاشون مي کنم
يعني چي شده بود
چشام رو بستم و سعي کردم تمرکز کنم رو اتفاقات اخیر : من ... ماهرخ صفوي ... سیمین ... بچه
دزدي ... بهزاد ... پاي ماهان ... برگشتن حافظه اي ناچیز و بعد سکوت مطلق
و دوباره چشمام رو باز کردم
باورم نمیشد ... حالا من ماهرخ صفوي بودم دختر بهار و علیرضا صفوي و همینطور خواهر ماهان
صفوي ... حالا میتونستم حکمت خدا رو درک کنم ... اين که چرا با اين خانواده اشنا شدم ... باز
هم لحظه ها از جلوي چشمام مي گذشت ...
ازدواج با رامین ... خودکشي ... فرار از بیمارستان ... پناه بردن به فرهاد خان و مريم جون ...
برگشت غیر منتظره ي بهزاد ... تهمت شنیدن توسط اون ... سفر به رامسر ... پلیس بودن بهزاد و
داداشم ماهان ... حمید سرمد و حالا اينجا
هنوز هم باروش سخت بود
لبم رو تر مي کنم و آروم زير لب گفتم : ما ... ما ... ن
بهار جون گريه اش بیشتر شد و گفت : جان مامان ؟ مامان فدات بشه
پس حقیقت داشت و اينا همش خواب نبود .... سعي کردم به خودم مسلط شم ... دوباره اروم
شروع به حرف زدن کردم : مامان کي از اينجا مرخص میشم ؟
romangram.com | @romangram_com