#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_188
بابا : سرمت که تموم شه میريم خونه
لبخندي میزنم و چیزي نمي گم ... بالاخره توفان زندگیه من تموم شده بود
حالا بهاري جديد تو راه بود ...
زمستان را ببین
چه محکم و استوار بساط خود را
بر دامن طبیعت گسترانده
و قامت گلها را خم کرده است!!!
زمستان ، سرد و بي روح است
مهرباني و احساس را نمي داند
از گرماي عشق بي خبر است ...
ولي بیشتر نگاه کن
زمستان ماندني نیست
خورشید دوباره جان خواهد گرفت
و گرماي عشق دوباره خواهد تابید
آري ...
بهار در راه است ...
نیم ساعت بعد پرستار اومد و سرمي که خالي شده بود رو از دستم خارج کرد و بعد از بیمارستان
مرخص شدم
به کمک ماهان سوار ماشینش شدم ... جدا از همه ي اتفافات خوشحال بودم که برادري مثل
ماهان و پدر و مادري مثل بهار جون و اقا علیرضا داشتم
ماهان لبخندي زد و گفت : کي فکرش رو مي کرد که تو خواهرم باشي
- وقتي من دزديده شدم چه اتفاقي افتاد ؟
ماهان : ديگه هیچ چیز مثل قبل نبود ... همه فقط تظاهر مي کردن به خوشحالي در حالي که
خوشحال نبودند ... کي فکرش رو مي کرد خاندان صفوي به خاطر وجود يک زن اينطور از هم
بپاشه
- اون زن يه شیطان بود
ماهان خنديد و گفت : والله بلانسبته شیطان !
- راستي ؟
ماهان : هوم /؟
romangram.com | @romangram_com