#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_186


خودتون رو بیشتر از اين زياد نکنین ... اينجا تو محاصره ي کامله پلیسه

سیمین قهقهه اي سر داد و گفت : به به جناب سرگرد ! جرم ؟ چه جرمي ؟ کمتر واسه خودتون

خیال ببافین

بهزاد : نگین که کارهاتون براتون مفهوم نیست ؟ ... بچه دزدي ؟ ... صحنه سازي تصادف ؟ ...

کلاه گذاشتن سر پلیس ؟ ... ازار رساني به ترلان يا بهتره بگم ماهرخ ... قاچاق مواد و انسان ...

همکاري با حمید سرمد ... فرار از دست پلیس ... مفهومه ي بازم بگم ؟

اين چي بود که میشنیدم ... منظورش چي بود ... چرا گفته بود ترلان يا ماهرخ

اينبار بهار جون به حرف اومد و گفت : منظورت چیه بهزاد ؟ معلوم هست داري چي میگي پسرم ؟

بهزاد : خاله جان ترلان همون ماهرخ گمشده است

سیمین : خب که چي ؟ ابه هر حال هر کي که باشه امشب و اينجا تموم میشه

باورم نمیشد ... من ... من ... ترلان زرين فر حالا شده بودم ماهرخ صفوي ... اونم در عرض چند

ثانیه ... نه امکان نداره ... حس کردم همه چیز در حال دورانه ...

+ مامان بلام علوسک مي خلي ؟

- باشه عزيزم اگه قول بدي دختر خوبي باشي به بابا مي گم برات بخره

+ صداي در میاد

- بهزاد برو بالا درو باز کن

- نه من میلم باز بوکونم

در باز شد ... اما کسي نیست و بعد صداي جیــــــــــــــــــغ ... و تاريک محض ...

+ بهزاد : ترلان تو چرا اينقدر خوشگلي ؟

ماهان : معلومه به داداشش رفته ديگه ...

+ مامـــــــــا ...

ديگه چشمام رو هم افتاد و نفهمیدم که چي شد

طعم تلخ و گسي رو توي دهنم حس مي کنم ... نمیدونم چرا اينقدر تشنمه ... انگار يک ساله که اب

نخوردم

اروم و بي اختیار زير لب گفتم : آب

اما انگار کسي نیست که به دادم برسه ... چقدر هوا گرمه

نور اين خورشید تمومي نداره ...

همه جا افتابه و من دنباله يه سايه مي گردم

از دور يه نفرو مي بینم ... شايد بتونه بهم کمک کنه ... پس به سرعت قدم بر میدارم سمت اون


romangram.com | @romangram_com