#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_185

علیرضا : باز هم اومدي ذات پلیدتت رو به رخ بکشي ؟ اره ؟ خانم سیمین زرين فر

سیمین باز هم قه قه اي سر داد و گفت :: منو با خودت اشتباه گرفتي ااقاي صفوي ! اين تويي که

پلیدي! اين تو بودي که خواهر منو کشتي

علیرضا : من خواهر تو و يا هیچ کس ديگه رو نکشیتم ... اون گرفتار اعمال خودش شد

سیمین فريادي کشید و گفت : چرا ! چرا ! اين تو بودي که کشتیش ... تو همه چیز رو خراب کردي

... تو ادعاي نبوفت شد ... تو منو اواره کردي ... و تو همه چیز رو بر باد دادي

ماهان : میشه يکي بگه اينجا چه خبره ؟

سیمین : شما ديگه چرا جناب سرگرد ؟ شما که بیشتر بايد در جريان باشین

ماهان بدون مکث و مقدمه اي پرسید : ماهرخ زندست ! اينطور نیست خانوم زرين فر

حس کرد که فشار دست سیمین دور گردنم تنها براي يه لحظه کم شد : نه اون مرد

ماهان : اما من مطئنم که زندست

سیمین پوزخندي زد و گفت : بیخود امیدوارت کردن بچه جون ... اون تو همون تصادف مرد

علیرضا : خانوم زرين فر چرا فکر مي کنین که ما هیچ حالیمون نمیشه و شما عالمي ؟ تو اون

تصادف هیچ جنازه اي پیدا نشد ... امیدوارم که بهونه نیارين که سوخته !

سیمین : خفه شو ! بیخود اراجیف بهم نباف

علیرضا : اراجیف رو تو میبافي ... هدفت از اين کارا چیه

سیمین : اگه قراره من بمیرم شما ها هم بايد بمیرين

رفتار هاي جنون امیزانه اي از خود نشون میداد .. []"COLOR="Red

اينبار فرهاد خان جوابشو داد : کسي اين بايد رو تعیین نمي کنه ... قبل از اين که بخواي خودت رو

به کشتن بدي بگو چه بلايي سر ماهرخ اومد

سیمین : مرد ... مرد .. مرد ... چرا حالیتون نمیشه

ماهان يه قدم جلو اومد و گفت : ترلان رو ول کن

و دوباره يه قدم جلو رفت

سیمین اسلحله رو سمت اون نشونه گرفت و گفت : جلو نیا وگرنه شلیک مي کنم

ديگه قلبم داشت میومد تو دهنم ... اما ماهان بي توجه به سمت من حرکت کرد که صداي شلیک

گلوله همزمان شد با جیغ من و مريم جون و بهار جون

گلوله به پاش برخورد کرده بود که باعث شده بود رو زمین بیفته

اما انگار سیمین دست بردار نبود ... رفتار هاش تحت کنتر خودش نبود و مثل ديونه ها رفتار مي

کرد ... مي خواست باز هم سمت ماهان شلیک کنه که اينبار صداي بهزاد اومد در حالي که اسلحه

اش رو از پشت روي سر سیمین گذاشته بود : خانوم زرين فر .. بهتره تمومش کنین و جرم

romangram.com | @romangram_com