#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_184


خلع کردي ! اينطور نیست ؟

با تمسخر باهام حرف میزد ... مطمئن بودم که میاد انتقامشو بگیره ولي چرا الان ؟ الان که بهزاد

نبود و من تنها با اون تو اين تاريکي محض ايستاده بودم

سیمین : مي بینم که ديگه از تاريک نمي ترسي

راست مي گفتم ... خیلي وقت بود که ترس از تاريکي رو فراموش کرده بودم اما امشب ...

همش حس مي کردم که دارم نفس کم میارم ... تازه يادم افتاد ... من سابقه ي اسم داشتم

منو به سمت تو هول داد و گفت : راه بیفت

در ورودي رو باز کرد و منو هول داد سمت تو

مريم جون : ترلان جا ...

با ديدن من و سیمین حرف تو دهنش ماسید

فرهاد خان هم از تعجب و دهنش باز مونده بود ... ثانیه اي نکشید که بخودش اومد و به سمت

جلو حرکت کرد

سیمین : هي تو ! به نغعته جلو نیاي وگرنه يه گلوله حرومش مي کنم

فرهاد خان دوباره سر جاش نشست ...

سیمین تلفن رو به مريم جون نشون داد و گفت : زنگ بزن به پسرت بهزاد ... نه ماهان ... و بهار

... و نه اصلا زنگ بزن علي رضا صفوي بهشون بگو بیان اينجا همشون بايد باشن تو جشن امشب

... با مهمون افتخاري و سورپرايزمون

مريم جون از ترس زرد کرده بود و بلافاصله زن زد به مريم جون و از خواست که بیان اينجا

نیم ساعت نکشید که صداي در اومد و پشت سرش ماهان و بهار جون و اقا علیرضا وارد شدن

خواستن سلام کنن که با ديدن ما تو اين وضعیت به وضوح جا خوردن

ماهان : اا .. اينجا چه خبره ؟

سیمین : تو بهتره ساکت شي فعلا بچه جون ... و شما ها بريد کنار اونا بشینین امشب قراره

چیزاي ناگفته ي زيادي گفته بشه ... سريعتر بشینین تا يه گلوله حرومش نکردم

اوناهم به ناچار روي مبل رو به روي من جا گرفتن و حالا فقط من و سیمیندر حالي که يه اسلحه

روي شقیقه ام گذاشته بود رو به روشون ايستاده بوديم

فرهاد : معني اين کارا چیه ؟ تو کي هستي ؟

سیمین خنده ي بلندي سر داد و گفت : منو نمیشناسي جناب صفوي ؟! باشه پس بذار خودمو

معرفي کنم ... نه چه کاريه بهتره معارفه منو بسپرين به دست باجناقتون

سرها سمت علیرضا چرخید .. در حالي که علیرضا با نفرت ذل زده بود به سیمین


romangram.com | @romangram_com