#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_153

خونه طبق معمول سوت و کور بود ... البته بیش از اينم توقعي نمي رفت ... صبورا که رفته بود

ديدن خواهرش و دو سه روزي نبود ... حمید که که غروب براي فراهم کرد امکانات رفته بود ترنمم

که گمون نکنم تو مهموني شرکت کنه اخه با دوستاش رفته بودن بیرون

مانتوي فیروزه اي که قدش با پیراهنمي يکي بودر و تنم کردم وي ه جین توسي پوشیدم شال

حرير فیروزه اي که روي تخت بود و تازه به وجودش پي برده بودم رو روي سرم گذاشتم و بعد از

برداشتن کیف و يه نگاه اجمالي کردن توي اينه از اتاق خارج شدم

بهزاد اماده روي کاناپه توي نشمین نشسته بود و با ديدنم از جاش بلند شد : اماده اي ؟

يه نگاه به سر و وعضش کردم ... هوووم بدک نشد ! کت و شلوار مشکي پوشیده بود با پیراهن

طوسي ... کراواتشم که مشکي بود ... نه واقعا خوش تیپ شده بود ...

- اره بريم

فضاي ماشین رو سکوت محض پر کرده بود انگار هیچ کدومون قصد نداشتیم سکوتو بشکنیم ...

بهزاد دستشو سمت پخش ماشین برد و روشنش کرد

بهت پیله کردم نمي موني پیشم

نه میمیرم اينجا نه پروانه میشم

از عشق زيادي تورو خسته کردم

تو دورم زدي خواستي دورت نگردم

بازم شوري اشک و لبهاي سردم

من اين بازي و صد دفعه دوره کردم

نه راهي نداره گمونم قراره

يکي ديگه دستامو تنها بذاره

ديگه توي دنیا به چي اعتباره

کسي که براش مردي دوست نداره

منو بغض و بارون سکوت خیابون

دوباره شکستم چه ساده چه آسون

به پاتم بسوزم تو شمعم نمیشي

تو حواي دنیاي آدم نمیشي

غرورت گلومو به هق هق کشیده

آدم که قسم خوردشو دق نمي ده

منوتو يه عمره دوتا خط صافیم

شده عادت ما که رويا ببافیم

romangram.com | @romangram_com