#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_154


بشینیمو عشق و به بازي بگیريم

واسه زندگي کردنامون بمیريم

چه سخته تو تنهايي شرمنده میشي

ماها قهرمانیم و بازنده میشیم

مثه اعصر پايیزي رنگ و رومون

واسه خیلیا خاطرست آرزومون

همینطور تو کوک اهنگ رفته بودم که با قطع شدن صدا به خودم اومدم

بهزاد : ترلان حواست باشه .. سعي کن از کنارم تکون نخوري ... حداقل تازماني که اوضاع تحت

کنترلم نیست

- خب بابا ... چند بار مي گي

بهزاد : میشناسمت ديگه کمال هم نشیني روت اثر گذاشته نمیتوني دو دقیقه اروم سر جات بشیني

... سعي کن زبونتم کنترل کني !

- اتفاقا برعکس اصلا نمیشناسیم ! من خودم میدونم چي جوري بايد رفتار کنم

بهزاد : ببینیم و تعريف کنیم ... بهتره امشب مشکلمون رو کنار بذاريم

- من با کسي مشکلي ندارم

بهزاد : در هر حال

***

از اولشم توقع همچین مهموني رو داشتم ولي انگار بهزاد خیلي تعجب کرده بود ... البته تعجبشو

درک نمي کردم ... اون يه پلیس بود مثلا لا به لاي کاراش با چیزاي مشابه اين ديده بود ... منم که

ديگه هر چیزي تو زندگیم نمیشناختم اين يه قلم رو اشنايي کامل داشتم صدقه سري مهموني هاي

رنگ و با رنگ سیمین و نازنین حداقل ماهي يک بار شرايط خونمون اين بود و من طبق معمول تو

پناهگاه همیشگیم که همون اتاقم بود پناه مي بردم

اينقدر صداي اهنگ زياد بود که صدا به صدا نمي رسید ... سرمو نزديک گوش بهزاد کردم و گفتم :

اينقدر تعجب داشت ؟ فکر مي کردم با چنین چیزايي قبلا اشنا باشي ..

همونطور که چشماش عرض سالن رو مي کاويد گفت : تعجب از اينه که يه مهنوني اونچنان

رسمي و يه مهموني اينطوري ... با عقل جور در نمیاد

مکثي کرد و بعدش يه نگاه حق به جانب بهم انداخت و گفت : ولي مثل اينکه براي تويه چیز عادي

بوده ... انگار خیلي تعجب نکردي

بیخیال شونه اي انداختم بالا و گفتم : نه چرا تعجب کنم ... شايد تنها چیزي که خوب ازش سر در


romangram.com | @romangram_com