#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_152
بعد از اين که براش بستم ناخداگاه دستي به پیراهنش کشیدم تا صاف شه و وقتي سرم روبلند
کردم نگاه خیره بهزاد رو روي خودم ديدم که معذببم کرده بود
بعد از چند ثانیه نگاهشو از روم برداشت گفت : پشت کن
- ها ؟
بهزاد : میگم پشت کن گردنبندتو برات ببندم
پشتم رو بهزاد کردم .. فاصله بینمون کمتر از نیم متر بود ولي بهزاد براي اينکه گردنبند رو برام
ببنده از پشت يک وجبیم ايستاده بود ... موهام رو از يه ورم جلو اوردم
بهزاد : اين قفلش چي جوريه ؟
- نمیدونم
بهزاد : صبر کن ببینم
و بعد کلشو نزديک گردنم و قفل گردنبند اورد ...
بهزاد : اها بالاخره بستمش
ناخداگا گردنم مور شد و دستم رو به جايي که صبحت کرده بود کشیدم ...
بهزاد : چي شدي ؟
- هیچي قلقلکم اومد ... میشه دستبندمم ببندي؟
بهزاد : اره حتما بدش به من
دستبند رو دستام گذاشت و برا اينکه ببیندتش دستم رو تا جلوي چشمش بالا اورد و با يه ذره ور
رفتن بستش ... نمیدونم چرا تو تموم اين مدت خیره شده بودم به چشماش کهب ا دقت داشت
قفل دستبند رو نگاه مي کرد ... بعد از بستن گردنبند نگاهش به به من کشیده شدکه باعث شد
نگاهمون تو هم قفل بشه ...
به يک دقیقه نکشید که از گرم شدن فضا به خودم اومدم و گفتم : امم ... مممنون
بهزاد هم به خودش اومد و گفت : خواهش مي کنم ... اه راستي مانتو شلوار و شال يادت نره ...
مهموني تو يه جا ديگه برگذار میشه
- چرا ؟
بهزاد : خودمم نمیدونم ... ولي مثل اينکه با قبلیه فرق مي کنه ... تا اونجا نريم يچزي مشخص
نمیشه ... فقط سعي کن از نطديکي من دور نشي
- باشه ... بازممنون
بهزاد : خواهش مي کنم ... میتوني بري
بلافاصله بعد اينکه از اتاق بهزاد خارج شدم سمت اتاق خودم رفتم تا اماده شم ...
romangram.com | @romangram_com