#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_151
دستم زدم ... چقدر هم خوش بو بود .... بعدش جعبه ي روي میز و باز کردم که گوشواره و دستبند
و گردنبندي که نقره اي بود و نگین فیروزه اي داشت رو در اوردم
گوشواره ها رو به راحتي گذاشتم ولي هر کاري کردم نتوستم دستبند و گردن بند رو ببندم چقدرم
اعصاب خورد کن بود .... جا داشتم پرتشون مي کردم سمت اينه ! اوووف ... با يه تصمیم اني در و
باز کردم که برم از صبورا خانوم کمک بخوام که همزمان در اتاق بهزاد هم باز شد ...
خواستم بهش محل ندم که چشمش به من افتاد يهو گفت : ترلــــــان
برگشتم سمتش و يه ابروم رو باالا دادم و گفتم : چیزي شده ؟
تک سرفه اي کرد و گفت : نه نه اصلا ... میبینم که حاضر شدي جايي مي رفتي ؟
دستبند و گردنبند رو بهش نشون دادم و گفتم : اره میرم از صبورا خانوم بخوام برام ببنده
يهو به ذهنم رسید که چرا از بهزاد نخوام ببنده؟ اين همه من بارش کار انجام ندادم يه بار اون !
تازه مجبور نیستم اين همه راه پايین برم
- میگم میشه تو برام ببنديشون اخه راه رفتن با اين کفش برام سخته
يه نگاه به کفشم کرد بعدش يه نگاه به صورتم کرد ... اينسري يه نگاه به دستبند و گردنبند توي
دستم کرد وبعد باز يه نگاه به چهرم کرد ... اووف همچین لفتش میده که انگاري خواستم اپولو هوا
کنه
بهزاد : قبول ولي به يه شرط
اوهو ... اقا رو ! يه گردنبند مي خواد ببنده هم شرط میذاره ... شیطونه مي گه بدون گوشش دادن
به حرفش برم بدم همون صبورا برام ببنده ... البته بعدش با ديدن کفش به اين نتیجه رسیدم که
لعنت بر شیطان رانده شده!
- چه شرطي اونوقت ؟
بهزاد : کار ساده ايه بیا تو اتاقم تا بهت بگم
مشکوک میزنه ها ... مردد وايساده بودم که گفت : البته میل خودته اگه کفشات اذيت نمي کنن
میتوني بري از صبورا کمک بگیري منم از ترنم مي خوام کارم رو انجام بده
اه میدونه من از اون دختره خوشم نمیاد اسمشو وسط مي کشه
شک و کنار گذاشتم و به اتاقش رفتم ... اونم بعد از ورود در و پشتش قفل کرد طبق عادت
همیشگیش !
البته اگه بگم يه ذره استرس تو دلم داشتم دروغ نگفتم !
هر چند که اين استرسم به پنج دقیقه هم نکشید چون بالافاصله بهزاد با يه کراوات مشکي جلوم
ظاهر شد و ازم خواست که براش ببندم ... هر چند که بلد نبودم و با راهنمايي هاي خودش مي
بستم ... منو موندم اين که بلد بود چرا خودش نسبت
romangram.com | @romangram_com