#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_128


جورايي حکم چشمي در داشت و به دنبالش دربازه باز شد ...

اينبار هم پشت رامین وارد شدم ... وقتي سرم رو بالا اوردم از ديدن فضاي اونجا دهنم شیش متر

باز موند ... خداي من ... اصلا به بیرونش نمي خورد که همچین فضايي باشه توش ... روبه روم يه

زمین خیلي خیلي بزرگ بود که نمي دونستي با يه نظر بگي چند متره ... يه راه سنگي وسط داشت

و کناره ها پر از گل هاي رنگارنگ ... طوري که نمي تونستي عرضش رو حساب کني ... بعد از گل

کاري هم يه عالمه درختاي سر به فلک کشیده بود که لابه لاش هیچي معلوم نبود ...

به قول ماهان ادم اينجا رو مي بینه خوف برش میداره !

فکر کنم يه 5دقیقه اي طول کشید تا مسیر سنگي رو طي کنیم و در اخر به يه عمارت بزرگ

رسیديم ...

يه عمارت خیلي بزرگ که يه در با شکوه وسط داشت و دو طرف پله مي خورد و مي رفت بالا ...

پلکان سمت راست به پاسیوي سمت راست و پلکان سمت چپ به پاسیو ي سمت چپ مختوم

مي شد ...

نرسیده به عمارت وسط هم يه فواره ي اب بسیار زيبا قرار داشت ... انگاري که حکم میدون رو

داشت ... سمت جنوبش ما و راه سنگي بوديم ... سمت شمالش امارت بود و سمت چپ و راستش

هم باز مسیر هاي سنگي بود که نمي دونستم به کجا ختم میشه ... جلوي در عمارت بازهم دو تا

مرد هیکلي و گنده ي سیاه پوش از چپ به راست و از راست به چپ مي رفتن و مدام جاهاشون

رو باهم عوض مي کردن ...

با ديدن رامین سري تکون دادن ... اول رامین وارد خونه شد بعدش هم من ... با ديدن خونه باز

هم دهنم باز موند ... ترکیب خونه تقريبا شبیه ترکیب بیرون بود ... فقط اينبار به جاي اينکه فواره

اي وسط باشه يه دست مبل سلطنتیه قرمز رنگ با ترکیب دسته و میز طلايي وسط بود ... سالن

خیلي بزرگي بود ... باز هم مقابلم دو راه پله وجود داشت که فقط ابتداش معلوم بود چون دو

طرفش ديوار داشت و نمي تونستي راه پله رو ببیني ... معلوم بود خونه دوبلکسه ...

طبقه ي بالا با نرده هاي سلطنتي طلايي حفاظ شده بود ... کل خونه دکور قرمز و طلايي بود ...

سمت راست هم يه دست مبل راحتیه زرشکي و يه تلويزيون ال سي دي بزرگ قرار داشت ...

سمت چپ هم يه میز ناهار خوريه 92نفره ي قرمز با میزو پايه هاي طلايي قرار داشت ... يه میز

شطرنج و چهار دو صندلي که کنارش بود در ضلع جنوب غريبي و يه میز که بازم دو تا صندلي

کنارش بود و پر از بطري هاي مختلف و رنگارنگ بود هم در ضلع جنوب شرقي قرار داشت ...

با تک سرفه ي رامین به خودم اومدم ...

نگام به مرد میانسالي که جلوم ايستاده بود افتاد و با يه لبخندي به من خیر شده بود افتاد ... وا اين


romangram.com | @romangram_com