#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_127

نیست وقتي بیرو اين خونه بودي چه غلطا که نمي کردي .... فقط بلدي واسه من جانماز اب بکشي

...

و بعد با دستمال مشکي که دستش بود چشمام رو بست ... اوووو .... حالا انگار کجا دارن مي

برنمون ....

رامین : راه بیفت ...

بي صدا به طرفي که هدايتم مي کرد رفتم ... نمي دونستم دلیل اين کارشون چیه ... اصلا اونجايي

که دارن منو مي برن کجاست ... بیخیال هر حا باشه از اين که کنار اين رامین و سیمین باشم

بهتره ... فکر کنم کمال هم نشیني با شیدا روم اثر گذاشته ! با ذهنمم خود درگیري پیدا کردم !

هــــي خدا !

يه نیم ساعتي بود که تو راه بوديم و اين وسط رامین يه کلمه هم حرف نزده بود و اين منو مي

ترسوند ... رامین کسي نبود که 5دقیقه با تو تنها باشه و يه نیش و کنايه بارت نکنه ... پس اين

سکوتش ... سکوت مطلقش باعث میشد بند بند وجودم بلرزه ... اما من هنوزم ايمان داشتم به

شیدا ... ماهان ... و حتي بهزاد ...

ياد روزي که قرار بود نقشه رو اجرا کنم افتادم ... همون روزي که مثلا به طور تصادفا با سیمین

برخورد کرده و بودم و به خیال خامش مچ منو گرفته بود ... اون روز رو خوب يادمه ... قبل از اجراي

اون نقشه ... وقتي از گروه جدا شدم ... تو نگاه شیدا مي تونستي نگراني رو بخوني ... تو نگاه

ماهان يه چیزي بین شرمندگي و تشکر ... ولي تو نگاه بهزاد ... نمیدونم ... يه جوري بود ... اما اون

لحظه حس کردم که با خودش میگه دختره کاري نکرده که اصلا وظیفش هم هست ... انگار مي

تونستي از احساسات يه سنگ خبر دار شي لي از چشمامي بي بخار اون هیچ ...

با برداشته شدن پارچه از رو چشمام ، بازشون کردم ... اوايل يه ذره نورش اذيتم مي کرد ولي

الان عادت کرده بودم ... وا ... اين کي ايستاده بود که من نفهمیده بودم ... نگاهي بهش انداختم

که ديدم بدون هیچ حرفي به جلو خیره شده ... رد نگاهش رو گرفتم که رسیدم به يه دره بسیار

بزرگ و ديوار طويلي که دو طرفش بود ... دو تا مرد سیاه پوش هم مدام جلوي در چپ و راست

مي رفتن و جاشون رو باهم عوض مي کردن ... حالا اينجا چرا اينطوريه ؟

ياد حرف بهزاد افتادم که مي گفت امواج رو قطع کنم ... در جا دستم رو بدم به گردنم و دکمه ي

پشت گردنبند رو زدم ... چه تجهیزاتي بودن اينا و من نمي دونستم ...

بدون هیچ حرفي پشت رامین حرکت کردم تا اين که به اون دو مرد سیاهپوش رسیديم ...

رامین دستشو برد تو جیبش و يه کارتي که شبیه کارت شناسايي بود رو در اورد و گفت : شیري يا

روباه ؟

قبل از اينکه به اين نتیجه برسم که با منه با با اون دوتا اول پنجره ي کوچکي که روي در بود و يه

romangram.com | @romangram_com