#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_113
همزمان بهزاد بلند شد و گفت : ممنون مامان خوشمزه بود
مريم : ااا پسرم تو که چیزي نخوردي
بهزاد : اشاتها نداشتم تو بیمارستا يه چیزي خوردم ... امممم ... ترلان غذاتو خوردي بیا بالا بهت
يه بسته بدم شیدا داده گفته بدم بهت
عحیبه شیدا چرا به خودم نداده يا خبرشو به من نگفته ؟
- باشه ...
***
نیم ساعتي بود روي تخت نشسته بودم و به کمد لباسام زل زده بودم ... فکرم پي همه چي مي
گشت جز انتخاب لباس ...
همزمان صداي ايفون اومد که نشون از اومدن شیدا بود ... ساعت رو نگاه کردم که هفت و نیم رو
نشون میداد اونوقت به جاي اين که اماده شم نشستم مثل اين افسرده ها زل زدم به در کمد !
بالاخره تصمیم رو گرفتم و يه مانتوي خردلي که مريم جون از رامسر برام خريده بود همراه با جین
مشکي و شال مشکل که پايینش منجقاي خردلي و زرد داشت پوشیدم ... کیف دستي خردلیم رو
هم گرفتم ... يادش بخیر شیدا موقع خريدن اين کیف پدرم رو در اورد از بس گفت اين کیفش
ديوره !
بعد از مطمئن شدن از خودم از پله ها پايین رفتم ...
مريم جون : ترلان جان شیدا بیرون منتظرته ...
- میدونم مريم جون دارم میرم ... کاري ندارين ؟
مريم جون : نه عزيزم مواظب خودتون باشین ... به کسي رو ندينا !
خنديدم و گفتم : چشم مريم جون امر ديگه ؟
مريم : سلامتي عزيزم خدا به همرات !
همونطور که لبخند رو لبم بود گفتم خدافظ
و بعد از خونه خارج شدم و سوار ماشین شیدا شدم ! چه عجب اين يه بار ماشین اورد !
شیدا : علیک سلام بانوي زيبا ... چیه شادي ؟
- سلام بر تو اي بانوي زيباتر تر ! هیچي بابا داشتم میومدم مريم جون گفت به کسي رو ندين منم
گفتم چشم ! ديگه خبر نداشت داريم با اقا پسر خودش میريم بیرون !
شیدا : من تعجب مي کنم ! اين بهزاد چرا نخواست کسي بدونه که شب قراره باهم بیرون بريم
شام ؟
- من چه میدونم بابا فامیل شماست ناسلامتي ! ولي کلا تعادل نداره اين بشر ...
شیدا : حالا چي مي گفت اين شازده پسر ؟
romangram.com | @romangram_com