#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_114


- همچین به من گفت بیا اتاقم از شیدا بسته اوردم برات فکر کردم چي میخواد بده ! رفتم ديدم

مي گه نمي خواستم جلو مامان اينا بگم ... امشب با شیدا واسه شام بیاين فلان رستوران

شیدا :اي خدا يه عقلي به بهزاد بده يه ماشیني هم به ما !

- بسه ديگه چند تا ماشین میخواي .. يدونه داري ديگه !

شیدا : دلت خوشه ها ! فکر کردي بابام ماشین جنسیس کوپه اونم از نوع دوهزار و سیزدهش رو

میده به من ؟ فوق فوقش بخواد برام ماشین بگیره يه مزدا سه يا يه کمري بگیره !

- اوه اوه جون مادرت ! اين يه قلم رو بیخیال شو ! همین که ماهان يه کمري داره واسه هفتاد

پشتمون بسه !

شیدا : اره بابا اون که دهنمون رو صاف کرد با اون کمريش !

- راستي ؟ چرا اينقدر بهش علاقه منده ؟

شیدا : نمیدونم بابا ... اخه قبلناهم اينطور نبود ... الان يه دوسالي هست اينطوري شده !

- ولش کن بابا ! بچست و هزار تا ارزو !

شیدا : خب ديگه رسیديم ! تو رو خدا ببین ما رو کجا اورده ... اگه اينجا نبود عمرا به بابام مي گفتم

ماشین عزيزتراز جانش رو که سالي دوبارهم بیرون نمیاره بده بهم !

- ايشالا اين سري با ماشین خودت !

شیدا : ايشالا خدا از دهنت بشنوه !

ماشین رو به نگهبان سپرد و خودمون وارد رستوران شديم ...

همین که وارد شديم يه هواي مطبوع خوشبويي به صورتم خورد که نتونستم خودم رو کنترل کنم و

چشمام رو براي چند ثانیه بستم ... چشمام رو باز کردم با چهره ي بهزاد و ماهان مواجه شدم که

کمي دور تر توي جاي دنجي نشسته بودن و اين ماهان بود که برامون دست تکون میداد تا

ببینیمشون ! اين با اين سنش خجالت نمي کشه !

***

يه ربعي بود که نشسته بوديم پشت میز و هر کس به لیواشن زل زده بود که بالاخره شیدا سکوت

رو شکست

شیدا : نمي خوايید بگید براي چي ما رو بلند کردين اوردين اينجا ؟

ماهان : برو بابا به شما بیرون اومدن هم نیومده ها ! اشکالي داره همینطوري بیايم بیرون شام

بخوريم ؟!

شیدا : اره تو گفتي منم باور کردم

ماهان اومد جوابشو بده که بهزاد گفت : ماهان !


romangram.com | @romangram_com