#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_112


فرهاد : ببین مريم به اين نتیجه رسیدم تو توي فهمیدن حرفا بهتر از حوودت عمل مي کني ! دختر

جان چند بار بايد بهت بگم به من بگي بابا ... خشوم نمیاد دخترم منو با اسم صدا کنه ها !

نگاش کردم و گفت : بله .... بابا ... فرهاد !

فرهاد : اااااااااا ...آباريکلا ... حالا شدي حووي دوست داشتنیه مريم !

مريم : مي کشمت فرهاد ...

و شروع کرد به دويیدن دنبال فرهاد خان يا همون بابا فرهاد !()

بابا فرهاد هم اومد پشت من گارد گرفت و گفت : اگه میخواي منو بکشي بايد با حووت روبه رو

شي!

همزمان در ورودي باز شد و بهزاد اومد تو : سلام

بعد زا اين که کفشاشو در اورد راه پله رو پیش گرفت و رفت طبقه بالا

مريم : وا اين چش بود ؟

بابا فرهاد شونه اي بالا انداخت و گفت : گل پسر شماست اونوقت از من مي پرسي ! ... حالا اين

پسرت رو بیخیال يه امروز رو به فکر شکم ما باش !

مريم : جون به جونتون کنن شما مردا شکم پرستید !

فرهاد : حرف حق جواب نداره !

مريم جون قاشقي که دستش بود رو سمت فرهاد پرت کرد و گفت : پررو

بابا فرهاد هم رو هوا گرفتتش و گفت : مخلصیم !

و مثل بهزاد رفت طبقه ي بالا جفتشون بعد از پنج دقیقه لباس عوض کرده اومدن پايین و پشت

میز نشستیم تا ناهار بخوريم ... اينقدر گرسنم بود که هیچکي رو نمي شناختم ... همه ساکت بودن

و فقط صداي قاشق چنگال میومد ... منم غرق خوردن بودم که يهو ديدم همه چیز ساکت شد

سرم رو بلند کردم که ديدم بابا فرهاد و مريم جون دارن با خنده نگام مي کنن ... بهزاد هم مثل

اين افسرده ها زل زده بود به من ...

- امممم .... چیزه ... چیزي شده ؟

مريم جون : نه عزيزم غذات رو بخور

فرهاد : دخترم کسي دنبالت نکرده ها !

مريم جون : وا ترلان رو چیکار داري بذار بچم غذاشو بخوره ...

فرهاد : اوه اوه وقتي حوو از حووي خود در برابر شوهر دفاع مي کند

مريم جون بازم قاشق دستشو به نشونه ي تهديد بالا اورد و گفت : فرهـــــــــــــاد

فرهاد : اوه اوه غلط کردم عزيزم ... به غذا خوردنت ادامه بده !


romangram.com | @romangram_com