#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_104
اينطور که بوش میاد فردا يه بار ديگه بايد چشمون به جمال فرناز خانوم روشن شه !!!
***
اينبارهم شب رسیديم تهران با اين تفاوت که من براي تلافي همون اول بسم الله اومده بودم تو
اتاقم و در رو هم قفل کرده بودم
و در حال حاضر با ارامش تمام رو تختم دراز کشیده بودم و به فرداي پرماجرا فکر مي کردم و
دنبال جوابي براي سوالاتم بودم ...
امیر علیه فراهاني کیه و چرا فردا درخواست جلسه داده ... اينطور که فهمیده بودم قضیه مربوط
کارخونه اي بود که سهامداراش فرهاد خان و فرهود خان و اقا علیرضا و همینطور اين فرهاني
بزرگي که میگن هستن ... حالا پسرش بعد از شیش سال از امستردام که سر نیاوردم کجاست
البته شیدا مي گفت که يکي از شهراي هلنده !() برگشته و داره به قول خودشن وُراث رو دور
خودش جمع مي کنه ! البته شیدا يه سري چیزاي ديگه هم گفت منتها من سر در نیاوردم ازشون
... حالا اين به کنار مهم ترين معضلي که واسم پیش اومده اينه که چي جوري فرناز رو فردا تحمل
کنم با اون نگاهاش و با اون قیافه اي که واسه خودش درست مي کنه ! خدا به خیر بگذرونه ...
به چند دقیقه نکشید که خوابم برد البت حقم داشتم با اون بي خوابي هاي شب قبل و تازه چند
ساعت توي راه بودن !
ساعت ده صبح بود که از خواب بیدار شدم براي مني که اصولا شیش صبح بیدار بودم دير
محسوب میشد ... تازه الانم اگه دستشويي لازم نبودم بیشتر از اينا مي خوابیدم چون هنوزم خوابم
میومد !
بلند شدم و يه چشم بسته و يه چشم باز رفتم سمت سرويس اتاقم ترجیح میدادم اول صورتم رو
بشورم تا خواب از سرم بپره بعد به کارم برسم !
همونطور که چشمام بسته بود شیراب روشويي رو باز کردم و دستم رو بردم زيرش ... اما دريغ از
يه ذره خیس شدن دستم! يه ذره لاي يه چشمم رو باز کردم که ديدم باز اب بالا قطع شده !
- اي بابا
با يه چشمم که باز بود در اتاق رو پیدا کردم و رفتم پايین !
سرويس پايین تو راهرو بود ... همین که اومد در رو باز کنم در از اونطرف هم باز شد و من با سر
رفتم تو يه چیز سخت ...
سرم رو که بالا اوردم با قیافه ي بهت زده ي يه نااشنا موجه شدم ... نمیدونستم بايد چه عکس
العملي نشون میدادم ... منم مات سر جام ايستاده بودم و تکون نمي خوردم و منتظر عکس العملي
از اون غريبه بودم ... يه غريبه اينجا چیکار مي کرد ...
romangram.com | @romangram_com