#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_69

این همراه دور قاب سفید بیشتر برای من حکم ساعت رو داشت. ساعت 23:55.

گفتم حُکم، کلمه‌ی محکوم تو ذهنم پررنگ‌تر میشه، محکوم به این که یک جمعه پر از دلتنگی رو به شب برسونم، محکوم به تو خونه موندن، محکوم به دلتنگ بودن برای علی، شاید این تغییر هر ماه هورمون‌هام بود که تمام امروز رو از من زنی حساس و زودرنج به نمایش می‌ذاشت، زنی که امروز عجیب هوای گریه داشت، هوای دلخوری، دلواپسی برای مردی که...

ذهنم از تمام این افکار بی‌سروسامان خسته شده بود، کاش نیلوفر کنارم بود، کاش مامان این‌قدر مشغول صاف کردن بدهی‌های جهازم نبود، کاهش خواهری داشتم. ذهنم خسته شده بود از تمام این نبودن‌ها، از تمام نداشتن‌ها، ندیدن‌ها. الان که داشتم دقت می‌کردم علی هیچ‌جا با من نبوده، همه جا رو با همراهی مامان می‌رفتم و برمی‌گشتم.

وای وای، شاید خوابیدن حتی به اجبار، برای من بهترین مُسکّن بود. بهترین ماشینِ سفر به شنبه‌ای که هیچ برنامه‌ای برای شروعش نداشتم.

درد خفیفی همه جای بدنم موج می‌زد، سنگینی خواب روی چشم‌هام شیرین بود. هوا سرد نبود؛ ولی من به شدت دلم هوای پتوی دونفره‌مون رو کرده بود، به حدی که برای داشتنش به خودم پیچیدم و درست جایی ما بین رویا و حقیقت، جایی بین شک و تردید، تنم از سنگینی پتو گرم شد. دست‌های سرد و سنگینی کمرم رو به امید کم شدن درد نوازش می‌کرد، دست‌های سردی که به من گرمی می‌بخشید.

رویای شیرینی بود، جایی بین خواب و بیداری، تصور شیرینی بود خواستن و بودن علی، درسُت در شبی که آرزوی مَردَم رو داشتم، شبی که هورمون‌هام قصد همراهی با من رو نداشتن.

- یلدا بلند میشی مسکن بخوری؟

و چه می‌دونست همین جمله‌ی کوتاه در اوج ناامیدی برام تزریق کرد قوی‌ترین مسکن‌ها رو. اون اشکِ بی‌مقدمه اوج تمام شکایت من به این شش روز گذشته در بی‌خبری بود. به این نبودن‌ها، به این دلتنگی‌های مکرر، باز مثل همیشه خواب‌آلود بود و خمار.

کاش می‌تونستم داد و بیداد راه بندازم، کاش می‌تونستم شکایت کنم اون هم با فریاد، کاش می‌تونستم نق بزنم، بهانه بگیرم؛ ولی... ولی یاد گرفته بودم همیشه کوتاه آمدن تا زمانِ بهتر شدن شرایط.

خوب می‌دونست زنانه‌هام با من سر جنگ دارن، می‌دونست جابه‌جایی عظیم و خاموشی رو متحمل شدم و این برام مقدس بود. داشتن مردی که زمان زایمان‌های کوچیک من رو می‌دونست و فراموش نمی‌کرد.

شاید دیر برسه؛ اما مسکن‌هاش باز سرِ وقت خود می‌رسید. چشم که باز کردم دو گوی قهوه‌ای نگران بهم زل زده، به چشم‌های پر دردم، دردی که خماری و اشک رو بی‌منت به من بخشیدن. نگاهی گذرا به ساعت دیوار کوب انداختم، ساعت 2:10 ، چه زمان خوش یُمنی. بودنِ علی، نفس کشیدن در کنارش اون هم در ساعات اولیه بامداد شنبه، این برای من بزرگ‌ترین آرزو بود. روی نگاه نگرانش آغوش باز کردم، روی چشم‌های وحشی‌اش که تب نگرانی برای من توش موج می‌زد. خفه لب زدم:

- بغلم کن.

ثانیه نکشیده در آغوش مردی جای گرفتم که عطر تنش من رو از دنیای درد کند و دور انداخت، مردی که حتی زیرپوشِ مشکی لباسش رو عاشقانه چنگ می‌زدم. نیازی نداشت زور ورزی کنه؛ اما بازوهای پرقدرتش سخت‌تر به دورم پیچید و من از این نفس تنگی دل‌شادم. مغزم مترجم خوبی بود " اون هم برای من دلتنگ شده بود "

کاش یه بار زبونی اقرار می‌کرد. کاش کمی از حس‌هاش بیشتر حرف می‌زد، قلبم فریاد می‌زنه " کمی حوصله، حیفه "

romangram.com | @romangram_com