#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_68
- ای قربون قدم شما. پشت پاتون چه سبک بود هر چی دختر و پسرِ دم بخته دارن سر و سامون میگیرن.
- این دیگه خیلی یهویی شد نیلو.
- یهویی نمیخواد. دختر راضی، پسر راضی، خدا راضی، گور بابای ناراضی.
- به نظرت مهسا رو از کِی میخواسته؟
- ولله به من نگفته بود.
- لوس. دارم جدی میگم؟
- آخه داری چرت میگی. از هر وقتی که میخواسته، به ما چه. مبارکشون باشه.
- نیلو باید دختر رو ببینی. اینقدر بهم میان که نگو. آدم میبینتشون دلش غنج میره. هر دوشون قدبلند... سفید... اون هم چی... لاغر.
کاش من هم اینقدر با علی مچ میشدم.
دو هفته بعد بود که با یه جشن کوچیک، نامزدیشون رو به همه اعلام و عروسی رو به بعد از پایان ترم مهسا موکول کردن.
***
عصبی و بیحوصله بودم، اصلا همه دردی داشتم. امشب سرآمدِ تمام این شبها بود که تنها خورده و دراز کشیده بودم، جای خالیش تو ذهن میزد.
شش روز و شش شبِ تمام از رفتن علی با اون کت سیاه رنگش میگذشت. نه زنگی ، نه پیامی، نه تنها من بلکه تلفن همراهم هم، هر دو ناامید از ردی به دنبالش.
romangram.com | @romangram_com