#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_67
- یلدا جونم، مرسی خیلی زحمت کشیدی.
از پشت بهم چسبیده بود و احساساتش رو بروز میداد.
- نوش جونت کاری نکردم. محمودخان دوست داشت؟
- آره بابا. نگاهش کن.
زیر چشمی دیدم محمودخان داره کمر شلوارش رو برای بهتر نفس کشیدن بعد از غذا شل میکنه.
- داره میترکهها. خورشت عالی شده بود.
- نوش جونتون.
و ساعاتی بعد برای شروع یه زندگی جدید رفت. تنها شدم، مثل همیشه. علی سرِ کار، مامان سرِ کار، من تو خونه تنها.
برام سخت بود، سختتر هم شد. تا قبل از رفتن نیلوفر میتونستم حداقل تنهاییم رو با اون پر کنم، گشتی بزنیم، خریدی بکنیم؛ اما حالا دیگه همونها رو هم نداشتم. مامانم به شدت مشغول بود. زنعمو دست به کار زن دادنِ شاهد بود و تنها همین بود که من رو خوشحال میکرد. اضافه شدن یه عضو جدید به خانوادهی کم جمعیت مون. شاهد تونسته بود تو آموزشگاه علم و صنعتِ دوستش به عنوان مدرس کاری برای خودش دست و پا کنه، حقوق خوبی داشت، آمادگی خرید وسیله نقلیه رو هم داشت؛ ولی نمیدونم چرا هنوز دست به کار نشده بود. برای مسکن هم که مشکلی نداشت، زنعمو تنها شرطش برای ازدواج شاهد ساکن شدنش اون هم درست طبقهی بالای خونهی عموی خدابیامرزم بود. گاهی اوقات با مامانم برای دیدن دخترهای معرفی شده میرفت و با آب و تاب از وجنات دختر فلان فلان خانواده میگفت؛ اما شاهد ندیده عیب و ایراد بنیاسرائیلی گرفته و رد میکرد. کم کم داشت زنعمو رو عصبی میکرد که در نهایت تعجب به همه اعلام کرد:
- اگه میخوای برام زن بگیری انتخاب من مهساست.
مهسا؟ دختری که هیچگاه جایگاهی بین صحبتهامون نداشت. هیچوقت از بودنش، از خواستنش نشونی نبود. سه روز بعد از حرف شاهد بود که زنعمو و مامانم چادر چاقچول کردن سمت خونهی مهسا.
یه دختر ظریف و قدبلند، یه دختر با موهای خرمایی و چشمهای قهوهای روشن، انتخاب شاهد حرف نداشت. خوشحالی از انتخابِ به جای شاهد تو دل زنعمو موج میزد، مامانم که همیشه عاشق دخترهای لاغراندام و قدبلند بود. مهسا و خانوادهش با شرط زنعمو کنار اومده و جواب مثبت رو به گوش همدانشگاهی دخترشون رسوندن. شاهد هیچوقت برام از بودن مهسا، احساسش به اون تو دانشگاه نگفته بود.
وقتی خبر نامزدی شاهد رو به گوش علی رسوندم، مرموز ابرویی بالا انداخت. پوزخندی زد و تبریک گفت.
من هیچوقت معنی رفتار اون شبش رو درک نکردم؛ اما نیلوفر با شور و هیجان خاصی از خبرم استقبال کرد.
romangram.com | @romangram_com