#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_66
و نشونش دادم، درست وقتی که شیلنگ آب رو از گوشه حوض کشیدم سمتش. به قدری سریع عمل کردم که وقت برای فرار پیدا نکرد. قهقهه میزدم برای تلاش بیفایدهش وقتی میخواست مشت مشت بهم آب بپاشه، مهم نبود که آرایش تو صورتم پخش شده، مهم این بود که با خیس کردنش دلم از غصهی نیومدنش خالی شد.
- هیس بچهها، ساکت. ساعت سه صبحه، همه فهمیدن اینجا چه خبره!
- مگه چه خبره؟
از غفلتم برای جواب دادن به مامان استفاده کرد، شیلنگ رو کشید و تعادل من بههم خورد.
با دستهای پر زورش من رو وسط حوض موازی خودش نگه داشت.
- شنیدنی یا نه؟ گفتم چشمهات قشنگ شده.
زور زدن برای رهایی از بین دستهاش بیفایدهست، به آنی نشست و من یخ میزنم از خنکی آب.
آب سرده، خنکه؛ ولی بـ ـوسهمون گرمه، خیلی گرم.
و از گوشهی چشم دیدم سر تکون دادن و خندهی ریز مامانم و رفتش رو. من موندم و مردِ سیاهپوش.
***
تنها حامی و همدمم بعد از مامان با یه خداحافظی پر شور رفت سر خونه و زندگیش.
شبِ قبل از رفتنش بود که پاگشا خونهی من دعوت شد. با کمک مامان سفرهی رنگینی براش چیدم، پودینگ توت فرنگی رو که عاشقش بود براش درست کردم. ازش شنیده بودم محمود خان عاشق قیمهبادمجونه و این درست راست کارِ من و مامان بود. شاهدِ کم پیدای این روزها میگفت من و مامانم در حد خوردن انگشت دست، این غذا رو خوشمزه درست میکنیم.
کاش اون هم بود تا پای سفرهی رنگینم مینشست؛ ولی اون روزها حس میکردم علی حسِ خوبی نسبت به حضور شاهد نداره. زمانهای دیدارشون خیلی سرد و خشک میگذشت.
romangram.com | @romangram_com