#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_62


دیروز همین ساعت بود که با اشک از علی خداحافظی کردم. داشت می‌رفت و من برای تنها موندنم غصه‌دار بودم؛ یعنی من باید بدون همسرم تو عروسیِ بهترین دوستم شرکت می‌کردم؟

یعنی تو شبی که خیلی‌ها کنار همسرشون خوش می‌گذروندن من باید کنار مادرم تنها بشینم؟ و نشستم.

خونه‌ی مامان بودم، با هم آماده شدیم، آژانس گرفتیم و رفتیم. باغ خلوتِ خلوت بود، تنها خاله زیبا و زن‌عموی نیلوفر و خواهر و برادرها بودن و اون‌ها هم داشتن تند و سریع مقدمات رو آماده می‌کردن.

دلم بدجور هوای بودنِ علی رو داشت؛ ولی افسوس.

یک ساعتی زمان برد که باغ شلوغ و شلوغ‌تر شد.

شنیدن زنگ موبایلم بین اون همه شلوغی و سر و صدا، بزرگترین شانسِ نیلو بود.

- جونم نیلو؟

- کپل تا سه شمردم سوئیچ ماشین بابام رو گرفتی اومدی.

- جانِ نیلو با این لباس بگو تا سی.

- یلدا می‌کشمت‌ها؟!

- چی می‌خوای؟ شاید خودم داشته باشم.

- جون بِکن می‌خوام بیام تو، مردُم منتظرن. چیزی که من می‌خوام تو هیچ بقالی پیدا نمیشه، بجنب.

آخر سر کارِ خودش رو کرد، آخر ثابت کرد نیلوفره. ثابت کرد وقتی با اون لباس پف‌پفی قشنگش،


romangram.com | @romangram_com