#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_295
از کمدِ کنار تختم اون تاپ و شلوارک مشکی و زرد جذب رو بیرون کشیدم و تن کردم، یعنی منتظرم علی چشم باز کنه حالش رو بگیرم. نه، انگار خیال نداره تسلیمم شه، خب باشه تسلیم نشه، من هم راهکارهای خودم رو دارم.
موهای بلندم رو دم اسبی بالاترین نقطهی سرم بستم و سبکترین دمبلهای علی رو که پنچ کیلو هستن رو از زیر تخت، جایی که درست نزدیکِ سرِ علی بود برداشتم. شک نداشتم بوی بادی اسپِلشم (اسپری بدن) به بینیش رسیده.
"میبینمت علی آقا "
این رو بلند نگفتم؛ ولی میدونستم که تا دقایقی بعد حتما به زبون میارم.
میدونستین حتی زنهای موفق هم لاک میزنن، آرایش میکنن و شخصیت کاملا زنونهای دارن. یه زن برای رسیدن به موفقیت نیازی به مردونه رفتار کردن نداره.
بدنم رو گرم کردم، نفسهام به شماره افتاده و عرقِ کمی از پیشونیم روونه بود.
خوشحال بودم که حالا این دمبلها برام سبکتر شدن؛ این یعنی مقاومت بدنم بالا رفته. همراه با مقاومت جسمی سعی کردم روی مقاومت افکارم هم کار کنم.
پای راستم رو لبهی مبل بالا نگه داشتم، دمبل رو دست چپ گرفتم و شروع کردم زیربغل دمبل رو کار کردن، مراقب بودم تا به گفتهی سعیده جون که تاکید داشت آروم و تمرکزی بزنم، عمل کرده باشم.
خیلی یهویی دستهای گرم و مردونهاش دور شکمم پیچ میخوره و من رو از پشت به اسارت خودش در میاره.
- داری اشتباه میزنی خوشگل خانوم.
- به علی آقا، بیدار شدید؟ ساعت خواب.
- خودتی!
دستش رو روی وزنهی دستم قفل زد، وزنه برام سبکتر شد. آرنجم رو کمی خمتر کرد و هم زمان با بالا و پایین کردن دستهاش من رو هم مجبور میکنه حرکتش رو تکرار کنم. بعد کنار گوشم آروم لب زد:
romangram.com | @romangram_com