#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_296
- چند تا ست داری؟
- سه ستِ پونزده تایی.
- با هم بزنیم؟
- نوچ. سعیده دارَم میزنه.
- چه بوی خوبی میدی.
- عطری که دوست داری زدم.
- از نقطه ضعف من سوءاستفاده میکنی؟
- من؟ اصلا؟
زیرکانه دمبل رو از دستم کشید و کنار مبل ولش کرد، با یه حرکت سریع تمام من رو سمت چشمهاش چرخوند.
- یلدا خیلی مارمولکی. هیچوقت فکر نمیکردم اون دختر تپل و لپ گلی که وسط ماموریتم درست روبهروی تک تیراندازمون ایستاد، بشه زنِ من، بشه زندگی من، بشه عشق من.
چیزی نمونده بود کمرم به نشیمنگاه مبل بچسبه.
- علی! ببین رفتم و ده سال تمام زشتیهای دنیا رو دیدم؛ اما الان که دقت میکنم فقط کنار تو میتونم اون روی قشنگ دنیا روببینم، هیچ وقت باهام قهر نکن.
- بگو یه دقیقه طاقت داشته باشم ندارم.
و این بود یلدای سی و خوردهای ساله که خیلی خوب بلد بود با عشوه و طنازی خواستههاش رو به مرد تنومند خیمهزده به روش بقبولونه.
romangram.com | @romangram_com