#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_294
- گفتم که پروازم تاخیر داشت.
- به من چه.
- علی ؟
- جونم؟
- میزنمتا!
- حتما. نزنی خوشحال شی؟
آخیش، حالا میتونستم بیهیچ فکری، بدون دیدن چهرهی به غم نشستهی علی، خودم رو وارد غیبتهای بچهها کنم.
زهره: ای ای یلدا تو از مادرشوهرت نگفتیا.
آخه من که نمیتونستم بیانصافی کنم، هرچی نباشه پسر این مادر الان عشق منه، مردِ منه، زندگی منه، پدرِ بچهی منه.
- ای بدک نیست...
***
با برگشتنم به خونه هیچ به روی مبارکِ خودم نیاوردم که برنامهی امروزمون رو خراب کردم.
تب یاسین رو که کنار باباش چرت میزد چک کردم، خدا رو شکر بدنش حرارت نداشت و با نگاه به ساعت مطمئن شدم تا داروی بعدیش وقتِ زیادی دارم برای دلبری.
شک نداشتم علی خودش رو به خواب زده و این رو پلکهای لرزونش داد میزد. کور خونده بتونه من رو گول بزنه، من این روزها خودم استاد شدم.
romangram.com | @romangram_com