#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_291


خب من با این حال و روز با این چهره‌ی گرفته‌ی شوهرم که از جلو چشمم کنار نمیره کجا برم؟!

مردِ من که این سال‌ها فعالیت جنبشیش خیلی کمتر؛ اما عهده‌دار مسئولیت‌های بیشتری شده بود.

بدجنس برخلاف همیشه‌اش باهام حرف نمی‌زد؛ ولی با نگاهش همه جا به دنبالم بود. نگاه مشتاقش رو از توی آینه میز آرایشم که برای آماده شدن جلوش ایستاده بودم به خودم رو می‌دیدم؛ ولی کلامی به لب نمی‌آورد.

آماده‌ بودم، سعی کردم تونیک قرمز رنگ چسبونم رو با ساپورت مشکی که پاهای بلندم رو قاب گرفت ست کنم.

پالتوی مشکی و کوتاهم رو برای فرار از سوز و سرما دست گرفتم. زیپ بوت‌های بلند و مشکی‌م رو تا

زانو بالا کشیدم و در آخر شال مشکی با گل‌های سرخ آتیشین سرم کردم. درست روبه‌روی چشم‌های پر خواب علی اون شیشه‌ی ادکلن رو دست گرفتم و تنها چند فشار کوچیک کافی بود که تمام اتاق از بوی من پر شه.

نفس ِعمیق علی از گوش‌های منتظرم دور ‌نموند؛ اما تا آخرِ رفتنم جز خدانگهدار چیزی نگفت.

از در که بیرون زدم با نشستنم تو سرویس آژانس و با دیدن خیابون به این فکر کردم که کاش امروز رو قرار نداشتم، امروز که قرار بود بعد از پونزده سال به کمک زهره درسخون‌ترین دختر کلاس باز دور هم جمع شیم.

این عالی بود که بودن نیلوفر با این دورهمی یکی شده بود؛ چرا که سه روزی می‌شد که نیلو مهمون شهر خودمون بود، قرار گذاشتیم با اومدنش تولد دو سالگی یاسین یه دونه پسرم رو خیلی با شکوه جشن بگیریم. قرار بود با علی تمام دلخوری‌های مامان فاطمه رو بعد از دو سال از شنیدن خبر عقد دوباره‌مون از دلش در بیاریم. جواب تلفن‌های من رو سر سنگین می‌داد، هیچ خبری از دعوت به خونه‌اش نبود و به شدت حساس بود با جاری‌‌ام یک جا باشم. برام سخت بود قبول نکردن دوباره‌م به عنوان عروسش، برام سخت بود روزهایی که دوست داشت پسر و نوه‌اش رو تنها ببینه و من رو به هوای کارم از دعوت به خونه‌اش معذور می‌کرد و با هزار و یک بهانه‌ی زیرکانه که علی هم ازش خبر داشت می‌کشوندشون سمت خودش اصفهان و من باید ساعت‌ها یا توی آسمون‌ها یا توی خونه به انتظار برگشت پدر و پسر می‌نشستم.

مثل جاسوس‌های دو جانبه، نه طرف من بود نه رو در روی من. حرف‌هاش رو با غیظ و کنایه همراه می‌کرد، طعنه‌ی گوش به حرف بودن زنِ حیدر رو بهم می‌زد و وقتِ بودنم با سردترین حالت ممکن باهام رفتار می‌کرد.

دروغ نمیگم دلخور می‌شدم؛ اما به حرمت علاقه و عشقی که به علی داشتم، برای حفظ آرامش زندگی‌م و شاید مهم‌ترینش به حرمت قبول زن‌عموم از طرف علی که به خواست دلم آگاه بود، دهن بسته و سکوت می‌کردم.

درست که علی با صورت خوش تذکر داده بود، با مامان گفتنِ غلیظش، مامانش رو به عقب‌نشینی وادار می‌کرد؛ اما مامان فاطمه دیگه اون مامان فاطمه نشد؛ اما بابا رضا همون ماه‌های اول خبط و خطای جوونی هر دوی ما رو بخشید و پدرانه کنارمون ایستاد؛ اما باز مامان فاطمه همانند سدی سخت پیش روم ایستاد.

جلوی درِ کافه سنتی ‌رسیدم. برای این ساعت از روز خیلی شلوغ بود. به پیر شده‌ی نیلو گفتم جای خلوتی رو قرار بذاریم؛ ولی کو کسی که حرف گوش کنه؟! با وارد شدنم بعد از ده دقیقه تاخیر، با این که هنوز نمی‌دونستم کدوم سمت رو برای پیدا کردن‌شون باید نگاه بندازم با اون " اوی ببینید کی اومده" سرم چرخید سمت دو تختِ پری که طرف چپ کافه قرار داشت.


romangram.com | @romangram_com