#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_292
خدای من کلی چهرهی آشنا، کلی چهرهی از دخترونه به زنونه تغییر شکل داده، یه همهمهی بلند و طولانی.
سلام و بوسیدن دخترهای دیروز و مادران امروز، دوستان دیروز و آشنایان امروز.
دیدن ستاره که هنوز هم با بهت نگاهم میکرد برام دل نشین بود.
ستاره: خدا وکیلی من حتی فکرش هم نمیکردم تو همچین جیگری بشی، به مرگ نیلوفر.
- به مرگ خودت، چیکار به خواهرم داری؟ سوری که قرار بود بدی و ندادی یادت که نرفته؟
ستاره: ای بابا سور کجا بود؟ قربون همون روزها که بیدردسر فقط نگران یه مدرسه رفتن بودیم.
زهره: من که به توی خاک بر سر گفتم، نمیدونم هول چی رو میزدی؟
شروع شد سرآغاز دردِ دلهامون، غیبتهامون، از همه، از دوست و آشنا گرفته تا نقطه عطفش که رسید به مادر شوهرها.
صدای خندهی بچهها که از اوج میافته، صدای پیامرسان تلگرام گوشیم به صورت توهمی به گوشم
میخوره. ما بین این خندهها و گلهها همهش مضطرب بودم یاسین علی رو عذاب بده و خستهش کنه
آخه کنترل اون شیطون پسر به شدت سخت بود.
برای اطمینان نگاهی میندازم به گوشی. اسم خوش نقش "آقامون" روی صفحهی گوشیم جا خوش کرده، همینجور که خودش توی قلبم سالها جا خوش کرده بود.
دخترهای قدیم و عروسهای امروز داشتن غیبت مادرشوهرهاشون رو میکردن، دلِ نیلو از همه پُرتر بود. چند ثانیهای کوتاه یاده مامان فاطمه میافتم، به یاد زخم زبونهاش، به یاد کنایههاش؛ اما با باز کردن پیامِ روی گوشی، آرامش عجیبی با تمام خونم عجین میشه، آرامشی که حتی با بودن کنار دوستهام هم نداشتم.
"این منم که به خاطرت قید زندگی رو میزنم
romangram.com | @romangram_com