#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_289
آلودگی شهر تهران، همهی برنامههای من رو بهم زده و بدقولم کرده بود.
قرار گذاشته بودیم یاسین رو پیش زنعمو گذاشته تا نهار سالگرد ازدواجمون رو دو نفری بیرون
بخوریم؛ ولی حالا با تاخیری که بین پروازم افتاده بود، من به هیچ کاری نمیرسیدم، کاش حداقل به بچهها قول نداده بودم. رسیدم خونه، خونهای سه خوابه که بعد از زیاد شدن افرادش بزرگترش کردیم.
شک ندارم که یاسین خوابه وگرنه از بیست فرسخی صدای شیطنتهاش اعلام حضور میکرد.
کلید میندازم؛ خونه تو سکوت سنگینی فرو رفته بود.به اولین اتاق که اتاق زن عمو بود سر زدم.
خواب بعدازظهر عجیب بلعیده بودش، زن عموی مهربون و زجر کشیدهم که به پیشنهاد من و رضایت علی بعد از انتقالیِ من، اون هم از آسایشگاه به خونهی جدید من منتقل شد.
چهقدر از اون چهرهی زرد و بیروح فاصله گرفته بود، حالا که به تغذیهاش اهمیت بیشتری میدادم قوت بیشتری برای گذروندن روزگارش داشت. زن عموی خوبم که گاهی شاهد رو به فراموشی میسپرد و گاهی مادرانه به دنبالش میگشت و به خواست پزشکش هیچوقت برای دیدن شاهد اون رو به زندان نبردیم.
اتاق یاسین پسرم خالی از سکنه بود و در آخر اتاق خودم.
پسرِ دو سالهم روی سینهی لـ ـختـ و پهن بابا علیاش که به تاج تخت تکیه زده بود، عمیق به خواب رفته بود.
پسرم که به سبب مسکنهای سرماخوردگیاش این روزها زود به زود میخوابید.
- علی بیداری؟
- رسیدن بخیر خانم.
داشت طعنه میزد. از اون چشمهای دلخورش پیدا بود. از اون نگاه پرتمسخری که به ساعت انداخت
romangram.com | @romangram_com