#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_288

- مادر می‌اومدی شاهد همراهت نبود؟

چی بگم؟ چی بگم که این خوشحالی تو چشمش دویده نپره بره؟ چی بگم که از چشمم از ذهنش نیفتم؟

اشاره‌ی پرستار از پشت سر زن‌عمو توجهم رو جلب می‌کنه، بی‌صدا لب می‌زد "بگو اون هم داره میاد "

و من هیچ‌وقت دروغگوی خوبی نبودم؛ چرا که با بغض و اشک خیلی خفه گفتم:

- اون هم داره میاد.

- هی آقا، شما کی هستی این‌جوری به دختر من چسبیدی؟

علی که برای آروم کردنم جلو اومده بود کمی عقب کشید.

- خاله منیر، مگه نگفتم دخترتون رو گرفتمش برای خودم.

- ‌ها علی آقا مادر تویی؟ یه لحظه نشناختمت، خوبی مادر؟ اون برگه‌ی زردآلو که آوردی خیلی خوب بودها!

و گریه‌های ناتمام من تا ساعت‌ها بعد، تا روزها بعد.

می‌دونستم شکل مشکلات و میزان فشاری که بهت وارد می‌کنن عوض میشه و من هم از این قاعده مستثنی نبودم. دیدنِ زن‌عموم تو اون وضع بهم ریخته و آشفته داشت هر شیرینی رو به دهنم زهر می‌کرد. هیچ یادم نمیره وقتی مامان زهره عز و جز می‌کرد "یلدا کمتر بخور" زن عمو پشت سرش چشم و ابرو می اومد و آروم لب می‌زد "بخور مادر" در کنار این پیش آمد، تنها چیزی که من رو از آرامش دور می‌کرد عکس‌العمل مامان فاطمه بعد از عقد دوباره‌مون بود؛ عقدی که هنوز علی صلاح ندیده بود به گوشش برسه.

***

عجله داشتم، خیلی خیلی هم عجله داشتم. کاش می‌تونستم قبل از خروج مسافرها خودم از این آسمان‌خراش به تاخیر خورده پیاده شم و به خونه برسم.

یه نگاه به ساعت مچی دستم انداختم، وای لعنتی، این تاخیر چهار ساعته‌ی پیش بینی نشده به دلیل

romangram.com | @romangram_com