#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_287
- یعنی آلزایمر نیست؟
- نه آلزایمر نیست، بر اثر شوکی که چند سال پیش داشتن مغزشون دچار فراموشی جزئی از خاطرات شده، زنعموی شما تو تاریخ گم شده، اون گاهی آقای رجبزاده رو میشناسه و گاهی با پسرش اشتباه میگیره، گاهی...
- بسه تو رو خدا بسه. علی میگم امکان داره حالا که لاغر شدم من رو نشناسه؟
- نگران نباش. برو جلو.
اشک از چشم میکشم، اون هم با گوشهی آستین بافتِ تنم.
- سلام زنعمو جونم.
انگاری هنوز یه جایی از گوشه و کنار ذهنش به من اختصاص داشت.
سمت صدام تغییر جهت میده، انگاری از صدام من رو شناخت که گفت:
- سلام ورپریده (مات و مبهوت به قد و قوارهم نگاه میندازه) جونم مرگ نشی دختر، دو سه روزه چی
خوردی اینجوری لاغر کردی؟
- آخه زنعمو مگه کسی با خوردن لاغر میشه؟
- از دست زهره همه کاری بر میاد، من میدونستم آخر این قدر گشنگیت میده تا لاغر شی، پس برای همین یه هفته نیومدی پیشم؟
آخ از مادرم که که لقمهی دهن خودش رو به من داد؛ ولی گذاشت خودش آرزو به دل بمونه.
romangram.com | @romangram_com