#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_286
زنعموی من حیف بود برای اینجا زندگی کردن، درست که ته تههای دلم کمی دلخوری نیش میزد؛ اما به قدری خاطرات خوش دوران گذشته برام پررنگ شده بود که شک نداشتم پیروز این میدان خاطرات گذشتهم میشه.
تا به دفتر مدیریت رسیدیم اشکم راه باز کرد.
چرا ؟ کجای دنیا به فرزندان این حق رو میداد که این پیرهای مهربون و از کار افتاده رو از ردهی زندگی خارج کنن؟
سهم اینها از زندگی فقط دلشورههای ناتمام برای فرزندهاشون بود، سهمشون از جسم خودشون نگاه نگران به در برای برگشت بچههاشون، دستهای چروک و پینه بستهشون شد عصای بچهای که یه روز توان نداشت قدم برداره. اون دستی که کثافت رو از بدن بچهاش میشست لایق بوسیدن بود، نه گیر دادن به میلههایی که از سردی زیادش مغزِ استخونت تیر میکشید.
شک ندارم این چرخه بین خودشون می چرخه و دست سرنوشت یک روز خودشون رو میذاره جای خالی شدهی مادر و پدرهاشون.
کاش یکی از این فرزندهای ناخلف میدید من چهطور تو آتیش حسرتِ داشتنِ پدر و مادر میسوزم، میدید و سریع درِ توبه را باز میکرد. کجای قرآن گفت خداهای روی زمینتون رو اینجا رها کنید؟
- یلدا آروم باش تا بیارنش.
- نمیتونم اصلا فکرش هم نمی...
گریه امان نمیداد من حرف بزنم.
- میخوای یه روزِ دیگه بیایم؟
- نه اصلا، همین الان بگید بیاد، قول میدم دیگه گریه نکنم.
من زنِ پایبندی نبودم. تا اون جسم خسته و بیجون از در اومد داخل، تمام وعدههای من پوچ و توخالی از آب دراومد.
از اون منیر پرسر و صدا، از اون زنعموی غرغرو، الان فقط یه چشم بیفروغ مونده بود، یه صورت زرد و بیروح از زندگی.
- خانم کشاورز اگه ایشون شما رو نشناسن کاملا طبیعیه، سیر بیماریشون ایجاب میکنه برای یادآوری به چیزی مجبورشون نکنید، بذارید ببینیم چهقدر از مغز فعالیت داره.
romangram.com | @romangram_com