#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_285


انگار که تمام اتفاقات چشم به راه علی بودن. همگی داشتن به سرعت غیر قابل باوری بهم سر می‌زنن.

خداحافظی سختی رو با نیلو داشتم، بچه‌ها رو عمیق بوسیدم، به شدت یه مادر. کتایون گریه می‌کرد،

کیمیا راحت‌تر برخورد کرد و کسری داشت از دست‌هام فرار می‌کرد.

همگی با کلی آرزوی خوب من رو روانه کردن؛ به شهرم، به کنار مَردم و درست ساعتی بعد کنار مزار سرد مامان و بابام بودم.

اشک ریختم، از سال‌ها دوری و عذاب براشون گفتم، کاش مامانم بود تا لاغریِ من رو که براش آرزو بود می‌دید.

براش از کارم گفتم، از درس‌هایی که نیاز نبود من رو به خوندنش تشویق کنه، گفتم چه ساعت‌هایی رو سرسختانه ورزش کردم... گفتم و گفتم از همه‌چی و همه‌کس.

بوی گلاب آروم‌ترم کرد، گل‌ها رو با آرامش بیشتری روی مزارش پر پر کردم، از دور بهش بـ ـوسه زدم وخداحافظی می‌کنم که تا شب نشده سری به زن‌عمو بزنم.

***

اصلا باورم نمی‌شد؛ یعنی امکان نداشت. چه‌طوری؟ اصلا چرا؟ به چه حقی؟

چشمم به تابلوی سر درِ ساختمان خشک شد، بمیرم برای زن‌عموی بیچاره‌م، بمیرم برای همه‌ی آرزوهای بر باد رفته‌ش.

- بریم تو؟

نگاه می‌گیرم از تابلو آسایشگاه سالمندانی که هر چه‌قدر هم پرسنلش تلاش کنن، نمی‌تونن اسم قشنگی رو برای سر در ورودی‌شون انتخاب کنن.

این‌جا اگه اسم بهشت و امکاناتش رو هم داشت، برای اون پیرهای مهربون جهنمی بیش نبود.


romangram.com | @romangram_com