#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_283
- حالا دوکم. خوبه؟
- زهرمار الان وقتِ شوخیه؟
- باشه به قول کسری دیگه "خوشی" نمیکنم.
- نیلوفر؟
- وای یلدا باز بری من تنها میشم، حالا میفهمم کتی چه حالی داره.
- وای نگو. من چیکار کنم؟
- تو که همهش عین کلاغ در حال پریدنی.
- نیلو صدبار گفتم وجهی کاری من رو پایین نیار!
- برو بینم.
و ساعتی بعد علی مهمونِ خونهی من بود. خونهای که فقط وصف علی رو شنیده بود، گریههای من رو براش دیده بود.
- علی؟
- هوم.
- فکر کنم دلم برای اینجا خیلی تنگ شه، این شهر، آدمهاش، حاصل کلی از تلاشهام.
romangram.com | @romangram_com