#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_282

خودم تو آشپزخونه ولی گوشم کنار علی و داداش که خیلی جدی داشتن صحبت می‌کردن.

- اوی خانوم نشکونی.

- چی رو؟

- سینی روی سرویس من رو! فضول رو بردن جهنم گفتن هیزمش تره.

- فضولی چیه، یکم کنجکاوم.

- دارن مردونه حرف می‌زنن، شما هم بیا برو برس به کار خودت.

- من که دیگه همه‌ی کارهام رو کردم.

تکیه دادم به سینک ظرفشویی تا نیلو کارش رو تموم کنه.

- باقی پولت رو به حسابت ریخت؟

- نه. با علی حرف زدن یه مهلت یک ماهه خواستن که بتونن بین خودشون یه چیزهایی رو حل و فصل کنن. فردا صبح باید برم برای کارهای انتقالی، وای نیلو هنوز هم که هنوزه خیلی دلهره دارم. یعنی کارِ درستی می‌کنم؟

- وا این چه حرفیه؟ پاشو... پاشو خواهر گلم دست و پات رو جمع کن خونه رو تحویل بده، صاحب‌خونه مرد و تو هنوز اینجا نشستی؟ شانس آوردی نخواستن انحصار وراثت کنن. بیا برو هر چند دیر؛ ولی استوار زندگیت رو بساز. علی هم، هم عاشقته هم منتظرت. اون هم سنش داره میره بالا. وای یلدا کلی کار هست که باید بکنی. دختر بذار دهنم رو ببندم، پاشو برو بنده خدا این همه راه رو به خاطرت اومده.

- ولی نیلو...

- آروم باش دختر، مطمئن باش تصمیم درست و منطقی گرفتی، یکم استرس هم طبیعیه.

- یکم؟

romangram.com | @romangram_com