#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_279
- چت شد؟ یلدا؟
اوف دلم دود کرد از دردش.
- هیچی هیچی ده دقیقه دیگه پیشتم.
- نیا من میخوام برگردم.
- علی؟ اذیت نکن، نوبت من هم میشهها!
- تهدید میکنی؟
- الان میام نشونت میدم.
سی و هشت روز گذشته بود؛ ولی برام به قدر سی و هشت کهکشان اونورتر از زمین طولانی شده بود.
داشتم بین مردهای سیاهپوش دنبالش میگشتم؛ اما بین چشم چشم کردنم یه مرد با تیشرت سفید که عضلههاش رو به رخ مردهای لاغر اندام میکشید برام دست تکون میداد. خودش بود، مردِ من، عشق من، زندگی من.
دلتنگی نمیگذاشت به این فکر کنم که شاید پیش چشم کنجکاو دیگران درست نباشه برای آغوشش دو بزنم، اصلا نتونستم به نگاه خندان مهشید و همکارهام اهمیت بدم، علی تنها اولویت من برای زندگی بود.
دویدم یه مسیر خیلی کوتاه رو، خیلی خیلی کوتاه. دستم رو خوند دست از هم باز کرد و من حمله کردم به مردی که از شدت پَرشم قدمی عقب رفت و باز ثابت قدم ایستاد. دستهاش رو کمربند کمرم کرد.
- عزیزم قربونت برم، رسیدن بخیر. وای وای دلم برات تنگ شده بود.
- خدا نکنه عمرم. ببینمت، خوبی؟
romangram.com | @romangram_com