#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_277
اون راست و ریستی که علی ازش حرف میزد دقیقا یک ماه و هشت روز طول کشیده بود و من این مدت رو تلفنی از پسِ قلب شاکیم براومده بودم، دقایق یا حتی ساعتها گوشی به دست گله میکردم از مردی که من رو به زور راهی کرد و حالا مجازاتِ خودش شد شبهای تنهاییش، تنهاییهایی که الان دقت میکنم میبینم حق هیچکدوممون نبود؛ شاید این تنهایی جزای عشقی بود که به هم داشتیم، این تنهایی محکومیتی بود که بهای عشقمون شد.
بعد از یک ماه دوندگی و کاغذبازی برای انتقالی، قرار بود تا فردا خبر موافقت یا مخالفتش رو بهم برسونن، بعد از یک ماه و هشت روز دوری تونستم نصف پولِ رهن رو از صاحبخونه پس بگیرم. با سعیده جون هماهنگ کردم از طریق تلگرام از وضعیت جسمی و برای گرفتن برنامههام با هم در تماس باشیم.
حالا دور و برم حسابی خلوت شده بود، خیلی از چیزهای غیر ضروری رو به خیریهی بخشیدم که مریم درش فعالیت میکرد و تنها یه تخت و چهار تا کاسه بشقاب نیلو از تمام این ده سال کنارم مونده بود. من مونده بودم و یه چمدون پر از لباس که به لطف نیلو به زیبایی برای فرم جدید بدنم تن پوش میشد.
کتایون این روزها به شدت ناآروم بود، لج میکرد و به شدت بهانهگیر شده بود. میدونستم روحیهی ظریف و آسیبپذیرش تاب دوری رو نداره؛ ولی چه کنم که من هم دیگه تاب دوری رو نداشتم. شاید سالها بعد که خودش به کسی حسی پیدا کنه یادش بیاد من رو چه بیرحمانه محاکمه کرد.
" خاله تو خیلی بدی که به خاطر یه مَرد من رو ول میکنی. به خاطر یه روز دیدنش من رو بعد این همه سال ول میکنی"
آخه کتی که خبر نداشت من ده سال رو نشد که یک روزش رو با یاد این مرد زندگی نکنم، نمیدونست، اون هیچی نمیدونست.
زنگ گوشی من رو از حال و هوای کتی در آورد. خودش بود خودِ خودِ خودش.
- جانم؟
- سلامت کو؟
- گیرم که اول سلام.
- یلدا دست بردار نیستی، نه؟
- آخه همهش تقصیر توئه.
- باشه همهش تقصیر من. چه خبرها؟ کارت چی شد؟
romangram.com | @romangram_com