#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_276

- نمی‌خوام، تو رو خدا این قدر راحت نگو برو.

- عمرم، تو در برابر کارت مسئولی.

- اصلا از الان نمی‌خوام کار کنم.

- تو چند سال رو برای این روزها تلاش کردی؟ حالا داری خرابش می‌کنی، قسم می‌خورم تا گوشیت رو

روشن کنی زنگت زدم؛ تو فکر می‌کنی من دلتنگت نمیشم؟

- بابا چرا نمی‌فهمی نمی‌خوام برم.

حلقه‌ی دستم رو از دور دست‌هاش باز کرد، درست مثل روزی که مامانم دستش رو از دستم کشید تا برم تنها بشینم سر کلاسِ اول، هیچ‌وقت سردیِ اون نیمکت رو که بدون مامانم روش نشستم یادم نمیره.

این بار دستم رو خیلی سریع دور گردنش پیچ میدم.

- تو رو خدا بگو نرم.

کمرم رو فشار خفیفی داد.

- تو هر جای دنیا بری باز جات تو همین یه وجب جاست، برو دورت بگردم؛ ولی یادت نره دوستت دارم و منتظرتم.

گفت، بعد از دوازده سال ذکری رو در گوشم زمزمه کرد که تمام اعضاء و جوارحم آروم گرفت.

چرا آدم‌ها همیشه محکوم میشن به کاری که دلشون رضا نمیده؟

چرا مَرد سیاه‌پوش من زودتر از من ازم رو برمی‌گردونه و میره؟ چرا برای یه بارِ دیگه دیدنم به عقب نگاه نمیندازه؟

romangram.com | @romangram_com