#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_275
- دورت بگردم من که نمردم.
اخم کردم. الان وقتِ تنها چیزی که نبود همینه.
- میری زود برمیگردی.
- نمیتونم، بگو یه دقیقه.
وای وای که چقد زشت بین حرفهام فین فین میکنم تا شاید بشه نفس بکشم.
- تو ده سال رو بدون من زندگی کردی، حالا برای این یه هفته عزا گرفتی؟
کاش اینقدر سوال پیچم نمیکرد، کاش فقط من رو بغل میزد و به دورترین جای جغرافیا میبرد.
- اون موقع... که خیلی راحت... طلاقم دادی... فکر میکردم هیچ علاقهای بهم نداشتی، فکر میکردم ازم خسته شده بودی.
- من که برای نمرهی قبولیِ زیستت به عمهام التماس کردم چهجوری میتونستم دوست نداشته باشم؟
آخ از اون همه اخم و تَخم خانم رجبزاده وقتی داشت زورکی بهم نمرهی قبولی میداد. اصلا الان چه وقت این حرفاست؟! من فقط یه چیز رو میخواستم، اون هم علی بود.
و الان تو فرودگاه با این که شمارهی پرواز اعلام شده بود من نمیتونستم حلقهی دستم رو از دوردستهای پرتوانش باز کنم.
سردرد عجیبی به تمام سرم خیمه زده بود، چشمهام دیگه داشت از جاش در میاومد اون هم از زورِ اون همه اشک شبانه.
- یلدا خانم برو... ما که دیشب حرفهامون رو با هم زدیم، تصمیم هم گرفتیم، قرارمون رو هم گذاشتیم. برو کارهات رو راست و ریست کن، انتقالیت رو هم ردیف کن برای همیشه برگرد، اونقدر اونجا کار داری که دلتنگی فراموشت میشه.
romangram.com | @romangram_com