#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_274
من چهقدر زود به دورت بگردمهاش معتاد شدم.
تخس سر تکون دادم، کاش خواب بود؛ ولی درست تو دقایق اول صبح داشتم کابوس میدیدم اون هم تو بیداری.
نشست و من رو به بغل کشید؛ ولی باز هم من طوفانی بودم.
الان که دیگه بدتر شد، الان دیگه اصلا دلم نمیخواد برم.
- نمیخوام.... نمیخوام برم.
وای که چهقدر زشت برای منِ سی ساله.
- کجا؟ درست بهم میگی چته؟
تعارف که نداشتم، اون هم با مردی که تمام روح و جسمم در تصرفش بود.
- نمیخوام برگردم، نمیخوام از یه وجبیت جُم بخورم.
از کجا باید میدونستم وقتی دارم پرواز برگشت رو مهمانداری میکنم به عنوان همسر علی رجبزاده برمیگردم؟
مگه علم غیب داشتم که پیشگویی کنم همین دیدار 24 ساعته کل زندگیم رو تغییر میده؟ تصور نمیکردم باز میشم یه زنِ متاهل که برای رفت و آمدش کلی فکر داره.
تو سینهش که نفس کم آوردم سرم رو جلوی صورتش فیکس میکنه. دستهاش چهقدر برای قاب گرفتن صورتم بزرگه، چهطوری این قدر آرومه؟
- برای دوری از من داری اینجوری اشک میریزی؟
سر تکون دادم به معنی آره؛ چرا که نفس نداشتم حرف بزنم.
romangram.com | @romangram_com