#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_273
نمیتونستم به خداوندی خدا نمیتونستم، جون داشت از حلقم بالا میاومد، نمیتونستم درست نفس بکشم.
آخه مگه آدم میتونه بدون روحش، جسمش رو جای دیگه بکشه؟ مگه آدم میتونه 24 ساعته این همه متحول شه؟ مگه میشه این جور از خود بیخود شه؟
اولین بار بود که از پرواز خسته و دلزده بودم. از صبح که میخواستم بیام نه دل رفتن نه پای رفتن داشتم. از وقتی علی کنار دستم شب بخیر گفت و راحت خوابید من حتی نتونستم پلک روی هم بذارم. خستگی توی تمام ماهیچههام فریاد میزد؛ اما نتونستم کلید اتاقِ مغزم رو بزنم بلکه بشه ساعتی استراحت کنم. بعد از صدای اذان که من رو از تخت بیرون کشید، دیگه نتونستم آروم بگیرم، بیقراری داشت همهی وجودم رو دندون میزد.
امروز رو چهطوری برم؟ با کدوم هوش با کدوم حواس؟ چهطوری برم وقتی بعد از ده سال تونستم یه دیشب رو کنارش نفس بکشم؟ وقتی تمام شب، پلکنزده دست زیر سرم زدم و جز به جز صورتش رو، چشمهای آروم گرفتهش رو، لبهای روی هم افتادهی شیطونش رو؛ اینقدری نگاه کردم که جای آروم شدن بیقرارتر شدم. اصلا من امروز نمیخوام و نمیتونم پرواز کنم.
ساعت طرفهای شش و نیم بود که دیگه نتونستم خواب خوش و راحتِ علی رو ببینم. دو سه باری آروم صداش زدم که جواب نداد، جسم سنگینش رو تکون دادم تا تونستم از عمق خواب بکشمش بیرون.
چشمهاش رو میمالید برای بیرون کردن خواب، تا چشمهای گریونم رو دید سریع از بالشت سر کشید بالا.
- چته قربونت برم؟
وای از آدمی که انگار هر چی بزرگتر میشد بچهتر میشد. حالا با این قربون صدقههاش من کجا برم؟
من چهطوری میتونستم تا ردیف شدن کارهام خودم رو از این تکه کلامش محروم کنم؟
بهانه میگیرم درست مثل چهار سالگیم، نق میزنم درست مثل شش سالگیم، اشک میریزم درست مثل روز اولِ مدرسه تو سن هفت سالگیم.
- علی... علی... نمیخوام... نمیخوام.
ترس تو چشمهاش داشت بیداد میکرد.
- چته دورت بگردم؟ خوابِ بد دیدی؟
romangram.com | @romangram_com