#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_270
- علی؟
- جانِ دلم؟
بپرسم؟ عصبی نمیشد؟ اینجا، بین ماشینهایی که با سرعت از کنار ماشین ایستادهی ما رد میشدن؟
- شاهد چی شد؟
لبخندی زد که غم ازش سرازیر بود.
- متاسفانه عطشش برای به دست آوردن پول سیریناپذیر بود. دل خوش کرد به ماشین شاسی بلندش، گول وعدههای سرِخرمن خورد، شد بندهی پول. پروندهاش خیلی سنگین شد، جابهجایی و فروش مواد، یه چند تا قاچاق کالا و سرآمد همهش قربانی کردنِ یه دختر چاق به عنوان پیشکش.
خدای من، باورم نمیشد! شاهد؟! همبازی بچگیهای من؟! کی به این شدت تا خرخره اسیر این باتلاق شد؟ وای بمیرم برای دلِ زنعموم.
- اون دختر رو جای تو قربانی کرد، با شکایت خانوادهاش پای همه چی اومد وسط . حبس ابد خورد.
وای جزایی بدتر از اعدام، با اعدام یک بار برای همیشه میمردی؛ ولی حبس ابد؛ یعنی محکوم شدن به هر صبح چشم باز کردن و مُردن.
- دختره چی شد؟
- توی امارات با یه کلیه تو یه خرابه پیداش کردن، خدا خواست وقت نشد بیشتر از این ...
- مهسا چی ؟
- مهرهی سوخته که شد، سرش رو کردن زیر آب. جسدش رو زیر پل اتوبان پیدا کردن.
لرز میکنم از سرنوشت نا زنی که زمانی بین ما سرخوشانه میخندید و دلبری میکرد و منِ ابله رو به حسادت میکشید.
romangram.com | @romangram_com