#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_269
چه خوب که اون پیر مهربون هنوز زنده بود تا شاهد وصال دوبارهی ما باشه، هرچند تنها از سرتفنن کنار پسرش وقت می گذروند، چه لبخند شیرینی از سرِ آشنایی به هر دومون زد، هنوز هم اون تسبیح مابین انگشتهاش چرخ میخورد، چهقدر دوست داشت صیغهمون رو خودش بخونه؛ اما کهولت سن بهش اجازهی ادای صحیح کلمات رو نمیداد.
حالا دیگه این دفترخونه شده بود میعادگاهی که من باز علی رو به نام خودم زدم.
سرِ علی رو بوسید به من لبخندی کادو داد تا باز ما رو راهی کنه، راهی که تا نصفه اومدیم؛ ولی علی از شوقش کنارهی اتوبان با اون فلشر زدهی MVM ش تنها با یه لبخند ناتموم کنار زد تا نگاهم کنه تا نگاهش کنم، دست بکشه به موهایی که برای اولین بار مش شده، دست بکشم به چونهی استخوانیش، به ابروی که برای دیدن علی، لباس طلایی قهوهای به تن کرده، دست بکشم به ته ریشههای زمخت و تیزش.
- خوبه که خدا قولت رو به یکی دیگه نداده بود.
وای نه، حتی نمیخواستم بهش فکر کنم. دستش رو گوشهی ابروم نگه میداره، با نگاهی که اسمش شاید فقط عشق باشه، فقط نگاهش میکنم.
- یلدا باورم نمیشه خودت باشی، همه چیزت عوض شده، چهرهت، اندامت، موهای خرماییت، حتی خلقیاتت... شیطون شدی، یکم زبون دراز...
- این خوبه یا بد؟
- برای من همه چیز تو تو خوبه، چشمهای مشکیت میگه هر چقدر هم که عوض شی باز یلدا زنِ خودمی.
- یادته آخرین باری که تو ماشینت نشستم چه محکم پشت دستم زدی؟
خوب یادش بود که پشت دست چپم زده؛ چرا که بـ ـوسه میزد جایی که روزی زخم زده بود.
- میخواستم تک تک حرفهام رو بشنوی، آهنگها داشتن دردِ دلم رو جار میزدن؛ ولی تو نمیخواستی بشنوی.
- فکر میکردم فقط منم که دلم میخواد این حرفها رو به تو بزنم.
- نمیبخشم، نمیبخشم اون کسایی رو که باعث شدن ده سال تو عذاب فقط زنده باشم.
romangram.com | @romangram_com