#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_268
- یه هوسی من نشونت بدم.
- من... من... برم آماده شم.
- کجا؟ مگه نگفتی آماد...
و فرار از دست مردی که دیگه ده سال دوریام رو تاب نداشت.
- یلدا وایسا وگرنه حکم جلبت رو گرفتم، یلدا! میگم وایسا، گفته باشم من تا هفتهی دیگه بچه میخوامها!
- حتما. زاییدم برات، تا آخر سال کلی پرواز دارم.
- به من چه همه رو کنسل کن.
- باز هم شرمنده، نوبتم باشه نوبت تلافیه. دو روز که تو خونه تنهات گذاشتم حالت جا میاد.
و قهقهه میزنم به حرصی که تو چشمهای قهوهایش جمع شده.
***
آروم بودم، خیلی خیلی آروم. اون ده سال دوری و سختی برام شده بود به مثال یه بعدازظهر جمعهی خیلی کوتاه خیلی دلگیر.
شاید این عقد دائمِ بیبرنامه، بهترین سوغاتی برای منِ همیشه در سفر بود، به سادگی تمام دوباره به جایگاه سابقم برگشتم، همسرِ علی رجبزاده، مردی که سالها نه فراموشم کرده بود و نه فراموشش کرده بودم.
romangram.com | @romangram_com