#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_267
- خیلی بدی، دوستت ندارم.
- تو غلط میکنی، مگه دست خودته؟
و فشار محکم بازوهاش به دورم که میگفت این مرد طاقت دوری بیشتر از این رو نداره.
- میخوام ببرمت همون دفترخونهای که طلاق گرفتیم.
- نمیخوام، از اون جا خاطرهی خوب ندارم.
- میخوام به پیرمرد دفتردار نشون بدم.
- چی رو؟
- تو که از در زدی بیرون، وقتی شناسنامهم رو داد دستم گفت "من مُرده شما زنده، شما دوتا دوباره سمت هم برمیگردید، هردوتون دلتون رو پیش هم جا گذاشتید." من هم گفتم اگه همینی بشه که میگه برای عقد دوبارهمون میارمش همینجا.
- به نظرت هنوز زندهست؟ همون موقع هم خیلی پیر بودها!
- میریم میبینیم.
- علی خودت رو لوس نکن، من ماکارونی میخوام، گشنهمه.
- بریم بیرون، حسش نیست.
- شرمنده، هــ ـوسِ من هم حرف حالیش نیست.
romangram.com | @romangram_com