#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_266
صدای قهقههی شیرینش گوشم رو پر میکنه.
- یعنی خراب عاقلیِ تو و نیلوفر شدم.
- مسخره میکنی؟
- البته که آره.
مشتی از کیک خامهای رو چنگ زدم و بیهوا فرو کردم تو دهنش که درجا قهقههش رو ساکت میکنه، اخمی درهم کشید که از کردهم پشیمون میشم.
- سریع آماده شو.
من اگه صد ساله هم بشم باز از ابهت و خشم چشمهاش میترسم، با صدای لرزون ازش پرسیدم.
- کجا؟
- میگم سریع آماده شو، ربع ساعت دیگه دم دری.
- خب کجا؟ من که آمادهم.
- همونجایی که نیومدهی اینجا باید میبردمت.
پشیمون از روی پاهاش بلند شدم. من تو سی سالگی باز هم اشتباه کردم، به شدت هرچه تمامتر سعی داشتم جلوی ریزش اشکِ پیله کرده به چشمهام رو بگیرم.
- تو پا میشی با این سر و وضعِ آرایش و پیرایشت با این رژ جیغ قرمز میای اینجا، نمیگی من یه کاری دستت میدم؟ تا آماده شی وقت محضر رو گرفتم.
یعنی... یعنی باید بزنم بمرگونمش، آخه من به این آدم چی بگم؟ اشکم سرخود سرازیر میشه. سمتش چرخیدم و تنها آروم لب زدم، درست تو قهوه ایهای خندونش.
romangram.com | @romangram_com