#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_265
- چرا؟
- میگه اسم یلدا رو بیاری دیگه اسم من رو نمیاری.
سر خورده میپرسم.
- خب چرا؟ بگو مرگ من؟
- قسم نمیخواد، مادرشوهر چشم بدک عروسش رو برداشته، دلش حسابی ازت پره، ناراحته پسرش رو ول کردی و رفتی؛ آخه مامانم شاهده یه دختره نوزده سالهی کپل مپل چه به روز پسرش آورد.
- اِ.... ببخشیدها مگه من طلاق گرفتم رفتم؟ به عرضشون میرسوندی چهجوری تو خیابون ولم کردی رفتی.
- معتقده یلدا باید یه زنگی به ما میزد یه صلاح و مشورتی میکرد، مامان فاطمه میگه " یعنی اندازه یه
خداحافظی هم براش ارزش نداشتیم ؟ "
- خوب خودت درستش میکردی.
- من چیکار باید میکردم؟
- علی ؟
- ولله مگه دست من بود؟
- میگم بیا نگیم من همون یلدام، به جانِ خودم خیلیها بودن من رو که دیدن نشناختن.
romangram.com | @romangram_com