#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_264
- البته.
- کی گفته؟
- نیلوفر.
- تو تاییدت رو از اون گرفتی؟
- چشه مگه؟ نخند، بگو منظورت چی بود؟ یادم نرفته با هم دست به یکی کردیدها!
- بیا دیگه، مگه من رو از خوابِ ناز بیدار نکردی که شمع فوت کنم؟
- نخیر اول بگو منظورت چی بوده؟ الو حاجی با توام ها! الو؟ آقا نشین، اول جواب من رو بده!
- نمیای؟ خودم فوت کنم؟
نخیر انگاری یادم رفته بود این نخواد حرف بزنه با ناخونگیر هم نمیشه ازش حرف کشید.
- نخیر، بفرما شما فوت کن من پریروز فوت کردم.
دستم رو کشید، رو پاهای قدرتمندش نگهم میداره، چهقدر خوب که سبک وزن شدم، چهقدر خوب که حالا برای نشستن هیچ خجالتی ندارم، دستش رو حائل کمرم میکنه تا نکنه بیفتم، من عاشقش بودم برای همین جزئیاتی که بهش اهمیت میداد.
- تنهایی که مزه نمیده.
- یعنی میگی من هم آرزو کنم؟
- دوست داری چرا که نه. آرزو کن مامان فاطمه از خرِ شیطون پیاده شه.
romangram.com | @romangram_com