#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_263


- خسته بودی، از کارم... از رفت و آمدهای بی‌وقتم... از تنهایی‌هات... از نبودن‌هام، می‌ترسیدم از کم شدن یه تارِ موهات. دوستم داشتی؛ ولی دلِ موندن هم نداشتی.

- باید به زور نگهم می‌داشتی، اون موقع من فقط نوزده سالم بود، من عقل نداشتم، تو چی؟

من رو تو بغلش چرخوند، نگاهش صاف می‌شینه تو نگاهم.

- می‌خواستم یه جایی یه گوشه‌ای زنده باشی، می‌خواستم آخرین نفری باشی که قربونی خودخواهی کسی میشه.

- تو مراقبم بودی. چرا یه بحث ساده‌مون رو به طلاق کشیدی؟

- تا کجا؟ قبول کن تو هم کم آورده بودی، من هم سوءاستفاده کردم برای منافع شخصیم که اون هم به نفع خودت بود. یلدا اگه اجباری در کار بود، الان با علاقه این‌جا نبودی، اگه به اجبارِ من، با ترس می‌موندی الان دوست داشتن زیر دلت می‌زد، الان برای رفتن لحظه‌شماری می‌کردی.

- الان چی؟ چیزی هست که ازش بترسم؟

- وقتی اون گروهک رو منهدم کردیم همه‌ی ترس‌هام دود شد، سراغت اومدم، سراغ زنی که تازه داشت یاد می گرفت خودش زندگی‌ش رو بسازه، زنی که داشت کم کم بزرگ می‌شد.

- کاش می‌ذاشتی کنارِ تو بزرگ شم، این‌قدر راحت با طلاق دادنم کنار نمی‌اومدی، همین راحت ازم گذشتن من رو سال‌ها آتیش زد و سوزوند.

- کی گفت راحت ازت گذشتم؟ تو کجا بودی ببینی من چی کشیدم؟ اگه اون سال خیلی راحت و بدون این‌که نشون بدم درونم چه غوغاییه امضاء پای طلاق‌نامه زدم، می‌خواستم به جایی که دوست داری برسی، اون سال‌ها اوج فعالیت من بود، درست نبود بی‌کار و تنها تو خونه نگه‌ت دارم، درست نبود مث یه اسیر با ترس کنارم نگه‌ت دارم، عمرم چیدن بال آرزوهات کارِ من نبود، تو بعد از رفتن من تونستی خودِ واقعی‌ت رو پیدا کنی، یه نگاه به خودتت کن، پشیمونی؟

درست می‌گفت، تمام بند بند جمله‌هاش با حقیقت گره خورده بود، اون سال‌هایی که از فرط بیکاری داشتم تو خونه گذروندن عمرم رو سر مینداختم. امروز جایی ایستادم که آرزوش رو داشتم.

- کاش عقل الانم رو اون زمان داشتم.

- یعنی الان عاقلی؟


romangram.com | @romangram_com