#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_262
«شوخیه مگه بذاری بری نمونی
تو یارِ منی نشون به اون نشونی
شوخیه مگه دلو بزنی به دریا
عاشقی کنی پرسه نزنی تو شبها»
این جوریه که آهنگها برات خاطره میشن؟ جوری که حتی سالها بعد هم مسکن خوبی برای حاله ناخوشت میشن؟
بی هیچ فاصلهای هدایتم کرد سمت میز دو نفرهی کوچیک غذاخوری، یک دستش رو از دورم باز کرد و همزمان با کشیدن خودش به جلو من هم ناخواسته خم شدم سمت جلو، کلاه فرمم از سرم افتاد روی میز. دست که جلو میبره تازه نگاهم میافته به اون کاسهی بلورین پر از فندقهای بو داده، چهقدر دلم کشیده بود.
مشت مردونهاش پر میشه از فندقهای گرد و تپل. سعی میکرد هم زمان با نگه داشتنشون یکی یکی
دهنم رو مهمونِ فندقهای خوش طعم کنه.
- این کاسه رو همیشه به عشق تو پر میکردم.
دهن باز کردم که اولین دونه رو کنار لپم جا داد.
- نوش جونت عمرم.
همراه با جویدنم، بـ ـوسهای به شقیقههای نبضدارم زد و خوشیِ بودن در کنارش بغض میشه و بینیم رو میسوزونه.
آخه کجای آشپزخونه، ایستاده کنارِ میز غذاخوری جای این حرفها بود؟ چهقدر سکوت کنم؟
- چرا گذاشتی به این راحتی ولت کنم؟
romangram.com | @romangram_com