#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_261
چه غلیظ و محکم گفت، درست مثل همیشه. باز بـ ـوسه زد و باز گفتم:
- تو رو خدا دوست ندارم.
- حتی اگه بعد از اون وحشی من بخوام جای عشقم رو روش مُهر کنم؟
میدونست؟ از کجا؟ میدونست تو یه روز سرد زمستون یه وحشی چهطوری تکهای از وجودم رو گاز زد؟ این از کجا آمار همه رو در میآورد؟ خفه و آروم لب زدم، صداش کردم:
- علی؟
- حتی اگه بدونی بعد از دراومدنش از کلانتری کاری کردم که ازم بعید بود؟
- علی ؟ تو؟ تو چیکار کردی؟ نگو که...
- تمام دندونهاش رو ریختم ته حلقش.
- علی؟ یعنی کارِ تو بود؟ اونهایی که زده بودنش...
- به جان خودت مرده باشم بذارم کسی به تو دست درازی کنه.
خواستم تو بغلش چرخ بزنم تا چهرهاش رو ببینم؛ اما نگذاشت و محکمتر نگهم داشت. من؟ تلاش؟ اصلا.
من عاشق جسمی هستم که سفت من رو چسبیده بود. باز بـ ـوسه زد به سرشونهم، این بار گوشت شد به تنم جای مُهرِ همسرم.
به یاد چهرهی نابود و درب و داغون قادر افتادم، چهقدر ترس داشت توی چشمهام نگاه کنه، یاد اون لب و دهنی افتادم که از بیدندونی به هم کشیده شده بود، وای وای از کینهی این مرد پراحساسم.
romangram.com | @romangram_com