#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_260

تاب و توان من تویی

نظری به حال ما کن تا رَوم به سمت کویَت

دیوانه‌تر از دلم نیس تا شود اسیر رویت»

هم زمان با گذاشتن شمع‌های روی کیک، دستِ سنگینی دوباره دورِ شکمم پیچ خورد و باز دوباره لذتی که سال‌ها برای داشتنش سوختم، شریک جرمم میشه برای سوختن در آتشی که به پا کردیم. تمام حجمِ جدیدم رو از پشت بغل زده بود، نفس‌های عمیقش برای رفع دلتنگی هر دومون خیلی خیلی کم بود.

- آخرین باری که این جوری بغلت کردم دستم به هم نمی‌رسید.

قهقهه زدم از یادآوری اون دوران.

- وای فکر کن چه اعجوبه‌ای بودم!

- الان سه تای دیگه کنارت جا داره، بگیرم؟

- نه... نه... نشد دیگه، اومدی نسازی؟

سرم رو کمی عقب کشیدم و صورتم رو به ته ریشش تکیه دادم، چه‌قدر خوب که دوباره با هم موازی شدیم.

سرشونه‌ی لباس فرمم رو پایین کشید و بـ ـوسه‌ی عمیقی زد و من می‌لرزم از یادآوری روزی که چه‌طور تو دست‌های پر قدرت قادر با عجز و ناله دنبال راه فرار بودم، این بـ ـوسه هیچ به دلم ننشست.

سرشونه‌م رو بوسید؛ اما درست جای دندون‌های زرد شده‌ی قادر درست همون‌جا.

- می‌شه لطفا دیگه این کار رو نکنی؟

- نه.

romangram.com | @romangram_com