#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_259
شاید راز نهفتهی تو جملهم رو گرفته بود، شاید گرفته که تصمیم دارم باز روی بازوهای محکم و عضلهی خودش شبها رو به صبح برسونم، شاید هنوز حضورم رو به رسمیت نشناخته یا شاید هنوز یلدای سی ساله رو نشناخته که بهت چشمهاش آروم نمیگرفت.
- پاشو دیگه، چی رو نگاه میکنی؟ گشنمهها.
چشمهاش و لبهاش با هم میخندن.
- قربون خندهت برم من، پاشو، پاشو تا تو رو جای کیک نخوردم، جلدی اومدی آشپزخونهها.
و طی یه عملیات انتحاری آخرین بـ ـوسهی دیدارمون رو من تقدیم لبهاش کردم.
و تنهاش گذاشتم بین بهت و ناباوری.
داشتم کم میآوردم، هر کی هم بود کم میآورد. کم که نبود ده سال دوری، التهاب، خواستن، عشق و حالا همه رو یک جا جمع کنی فورانی میشه سوزان. من هنوز هم خیلی سوال داشتم، هنوز هم خیلی دلتنگ بودم؛ ولی بهتر بود کمی هم خوددار باشم، منی که هنوز فرم کارم رو تن دارم.
درست بود که خودم تو آشپزخونه مشغول ور رفتن با شمعهای سه و هشت بودم ولی تمام وجودم رو تو همون اتاق جا گذاشتم، گذاشتم مَردم کمی سرپا شه؛ کمی از مستی خواب بیرون بیاد تا ببینه این منم که برای تولدِ سی و هشت سالگیش کیک تدارک دیدم، منم که با ظاهری حسابی عوض شده به دیدن دوبارهاش اومدم، حتی اگه قرار باشه تک تک اعضای بدنم رو پیشکش کنم.
پلیر گوشیم رو روشن کردم، دلم یه آهنگ شاد میخواست برای برپایی جشنِ به این بزرگی برای شروع دو نفرههامون.
صدای شاد و سرزنده حمید هیراد سکوت خونه رو میشکنه، کاش همیشه همه چی این جوری شکسته شه، هم زمان با خواننده من هم کمی بلندتر از لبخوانی لب زدم و مخاطبی نداشتم جز مردی که سنگینی نگاهش رو از آستانهی درِ آشپزخونه حس میکردم.
«گر جان به جان من کنی
جان و جهان من تویی
سیر نمیشوم ز تو
romangram.com | @romangram_com